خاطرات رحمان محمدیان از اسارت در زندان های صدام حسین و رجوی ـ قسمت دهم

0
188

مدتی گذشت ویک روز که بیدار شدیم چو افتاد که یک نیروی صدنفره در سمت شمال ما موضع گرفته و همسایه ما شده است ما کلی خوشحال شدیم و با کنجکاوی دنبال این بودیم که چه نیرویی هستند. بالاخره با چند نفر از آنها آشنا شده وفهمیدیم که نیروی داوطلب از شهرهای مختلف اطراف و از دزفول اعزام شده اند.  بین آنان افراد با شغل های مختلف وجود داشت اما خیلی کم آموزش دیده بودند وهمین هم در روزهای بعد برای ما دردسر شد که نه فقط کمکار نبودند بلکه اوضاع را بهم می ریختند. بااین تفاصیل که بی مقدمه و بدون درنظر گرفتن عواقب آن و حتی بدون کسب اجازه از سلسله مراتب محل حتی فرماندهان خودشان می رفتند وبه سمت عراقی ها شلیک و بعد چون نمی دانستند چکارکنند قسمت ما باید قضیه را جمع وجور می کرد که همین کارها در چند روز اول باعث مجروع شدن چند نفر شد. در یکی از همین اتفاقات بعد از فروکش کردن قضیه فرمانده گردان ما سرگرد… آنقدر عصبانی شده بود که کلت را کشیده و به هوا شلیک می کرد و می گفت خدایا چکار کنم و بعد با فرماندهان آنها ساعت ها گفتگو کرد و آنها را اقناع کرد که این کار اینها تا چه حد غیر ضروری و ضایعه بار است وهرکاری اینجا باید حساب شده باشد.

خاطرات رحمان محمدیان از اسارت در زندان های صدام حسین و رجوی ـ قسمت دهم

رحمان محمدیان، تیرانا ـ سایت نجات یافتگان از مجاهدین خلق در آلبانی ـ ایران آزادی ـ 20.12.2021

لینک به قسمت اول

لینک به قسمت دوم 

لینک به قسمت سوم

لینک به قسمت چهارم

لینک به قسمت پنجم

لینک به قسمت ششم

لینک به قسمت هفتم

لینک به قسمت هشتم

لینک به قسمت نهم

Rahman mohammadian-nejatyaftegan dar Albani 260-410

…  نم نم باران مدتی است شروع شده است اما هوا آرام است. یما آماده باش داده شده است، همه وسایلمان را جمع و آماده جابجایی شده ایم. در این مدت که اینجا بودیم مقداری تجربه جنگی کسب و به شرایط نامتعین جبهه تا حدودی عادت کرده ایم. امشب می رود که تجربه ای دیگر از نوع خودش داشته باشیم. در این مدت دشمن نتوانسته جلوتر بیاید و زیر ضربات ارتش ایران از همه نوعش قرار داشته است، متحمل خسارات و ضایعاتی شده است وفهمیده است که از دیوار بلندتر از قدش می خواسته است بالا برود. حالا مجبور شده است که از کناره رود فاصله بگیرد ومواضع جلویی اش را  چند کیلومتر عقب تر ببرد.

اینکه می گویم ضربات از همه نوعش واقعیت است. تیزپروازان هوایی بارها به مواضع دشمن حمله کرده و دراین میان توپخانه و خمپاره اندازهای ما امان ازدشمن بریده اند. اما  تیم های شکار تانک که من هم در بیشتر آنهایی که از یکان ما بوده شرکت داشته ام خواب را از چشمان دشمن ربوده وضمن وارد کردن خساراتی آرایش اورا بارها بهم ریخته اند بنابراین  ناچارا بارها مواضعش را عقب تر برده است .

… با این اوصاف فرصتی پیش آمده است که ما به سمت دشمن رفته و به او امان ندهیم تا تیم ها ی شکار تانک کارشان را بهتر انجام دهند. در عین حال از دید دیدبانهای خودی پنهان نباشد وتحرکات و کارهایش در دید ما باشد و… برای همین مابایستی که از رور عبور کرده و در کرانه دور موضع بگیرم و منطقه محرمه را کمتر کنیم.( البته با اینکه این یک تاکتیک دقیق نظامی است اما ما بعدا بیشتر فهمیدیم که برای نیروی کمی مثل ما چه ریسکی در بردارد ) چرا که ما بعد که از رود عبور کردیم فهمیدیم که نه پلی پشت سر داریم ونه امکاناتی که در مواقع ضروری از رود عبور کنیم و اگر عراق کمیت نیروی مار را میدانست با یک حمله سریع همه ما از بین رفته یا طعمه امواج می شدیم! اما  بهر حال نیاید به دشمن امان میدادیم و البته نباید سازوکار واستعداد نیرویی ما را می فهمید.

القصه دستور عبور از رود داده شده و ما توجیه شدیم. باید از وضعیت تاریکی شب و باران استفاده و با  چند کیلومترحرکت به سمت پایین  از نقطه ای که دشمن حدس نمی زند عبور کنیم. باران و تاریکی البته برای ما هم محدویت هایی ایجاد میکرد، حرکت گروهی در این اوضاع و احوال مشکلاتی داشت. ازجمله صورت اکثر بچه ها در برخورد با تبغ درختان خراش برداشته بود و…

هرچه بود ما به نقطه ای که برای عبور در نظر گرفته شده بود رسیدیم ولای درختان توقف کردیم تا ترتیب عبورو شکل کار معین شود. نقطه عبور در یک پیچ رودخانه است که رود در چرخش بسمت شرق پهنتر شده و شدتش کم شده است اما سمت عمیق رود در همین کناره نزدیک ما است. قرار شد که گروهی وبا گرفتن دست همدیگر عبور کنیم اما  بعلت بارانهای قبلی و فعلی سطح رود بالا آمده بود و جریان هم تند بود واولین گروه که توی آب رفت فهمیدیم که اینکار شدنی نیست! چون جریان آب نفرات را برد و با کلی زحمت آنها و مقداری از وسایل آنها را از آب گرفتیم.

گفته شد چند نفر که شناگرماهرند یک طناب را بین دوکرانه ببندند تا بقیه با کمک این طناب عبور کنند.  اولین نفرات که به آب زدند و می خواستند طناب را وصل کنند نتوانستند و بازهم شدت جریان آب مانع می شد که شنا کنان خود را به آنطرف برسانند. بعد از مدتی که همه خیس و خسته شده بودیم چند نفر بومی و با یک «کلک» (نوعی وسیله سنتی عبور از رود که با تخته چوب و تیوپ درست می کنند) به کمک ما آمدند.

بعد از ساعت ها تلاش و عبور چند نفر طناب بسته شد و کلک را هم به آن وصل کردیم.  گفته شد که نفرات با استفاده از طناب  عبور کنند. اما خستگی و باران که همه را خیس کرده بود کار را مشکل می کرد. من وعباس و حمید داوطلب شدیم که کلک را هدایت والزامات و جنگ افزارها را با آن عبور دهیم .  سه بار که وسیله بردیم بیک باره در حین عبورکه وسط رود رسیده بودیم توپهای عراق در اطراف ما فرود آمد.  فرمانده ما فریاد زد با سرعت حرکت کنید و توقف نکنید؛ اما گلوله که نزدیکتر هم می شد وانبوه هم بود هرگونه ابتکاری را از ما گرفته بود. کسی فریاد زد همانجا بمانید ، بچبید به کلک و زیر آب باشید و ماهم همینکار را کردیم. در بیرون رود همه لای شیارها پناه گرفته بودند. چند دقیقه رعب آور بهمین منوال گذشت و هیچ کس حرفی نمی زد.  چند دقیقه بعد فاصله سقوط گلوله ها به سمت جنوب کشیده و دور شد و فهمیدیم که شلیک دقیق نبوده واگر صدایی شنیده اند  سمت را درست اما محل را دقیق نمی دانند. کار دوباره شروع شد. ما از زمانبندی خیلی عقب بودیم و اینکه ما قرار بود تا نیمه شب عبور و مواضع جدید را اشغال کنیم تا دم صبح هنوز مقداری از تجهیزات مانده بود. بهر حال با شروع روشنایی کارما هم تمام شد. بما که هنوزدرگیر جابجایی بودیم گفته شد لباسهای خشک بپوشید و همین کنار لای بوته ها استراحتی بکنید. نفر می فرستیم که شما را به محل گروهان بیاورد.

*در این اثنا اما کسانی که زودتر عبور کرده و کمی هم استراحت( البته اگر باران وسرما و صدای انفجار امان داده باشد)  کرده بودندبه جلو رفته و چند موضع روی تپه های جدید ایجاد کرده بودند.

بهر حال ما مواضع جدیدی ایجاد کرده بودیم و با چند با جابجایی بالاخره یک محل مناسب  که عبارت از سه تپه کنار هم و یک برش پشتی داشت و می شد برای شب و حفاظت در روی آن سنگر ایجاد کرد  برای گروهان انتخاب شد.

چندروز که گذشت با شناسایی چپ وراست محل دوباره جابجا و قرار شد برای استراحت شب همینجاسنگر بکنیم و کار شروع شد.بعد از سه یا چهار روزسنگرها آماده شد وحالا شب ناچار نبودیم که در فضای باز بخوابیم.

سنگرها مختلف بود. گروهی و تکی نفره اما با تراورس روی آنها را پوشانده، پلاستک انداخته  و روی بعضی از آنها تا دومتر خاک ریخته بودیم بطوری که گفته می شد که ضد خمپاره شده اند.

من برای خودم یک سنگر در سینه جنوبی یک  تپه در میانه آن کنده بودم. دیوارهای آنرا با پتو پوشانده وبا استفاده از جعبه مهمات دو طاقچه نقلی هم برایش درست کرده بودم که وسایلم را در آنها می گذاشتم. دراین سنگر بعد از مدتها توانستم شب  زیر نور شمع ( بعد از چند روز یک فانوس گرفتم)کمی کتاب بخوانم.

از کار سنگر و کارهای استقرار فارغ که شدیم روزها مقداری مواضع خودمان را جلو می بردیم. اما هر چند روز مواضع را تغییر می دادیم که بعد فهمیدیم این تاکتیکی است که دشمن استعداد نیرویی مارا نفهمد و فکر کند با تعداد بیشتری روبرو است. این همان تهدید و ریسکی بود که گفتم. و این تهدید و ریسک را بیشتر وقتی فهمیدیم که یک تیم از تکاوران به منطقه ما امده بودند ما کلی خوشحال شده بودیم که برای ما نیروی کمکی خواهد آمد! اما بعد فهمیدیم برای شناسایی و بررسی وضعیت امده اند که ایا دراین محل امکان عملیات هست یا نه. اگر چه ما درجریان گفتگو و کار آنها نبودیم اما جسته وگریخته شنیدیم که فرمانده آن تیم به فرمانده ما گفته است هیچ میدانی بودن شما در این جا یک خودکشی است و اگر عراق بشما حمله کند قتل وعام می شوید و فرمانده ما گفته بود میدانم اما من دستور دارم این نقطه را داشته باشم. ما فهمیدیم که باید بیشتر مواظب و با درک ریسک وخطر کارمان را بکنیم تا در جاهای دیگر بچه ها کارشان را  برای ضربه و حمله به دشمن بهتر پیش ببرند.

مدتی گذشت ویک روز که بیدار شدیم چو افتاد که یک نیروی صدنفره در سمت شمال ما موضع گرفته و همسایه ما شده است ما کلی خوشحال شدیم و با کنجکاوی دنبال این بودیم که چه نیرویی هستند. بالاخره با چند نفر از آنها آشنا شده وفهمیدیم که نیروی داوطلب از شهرهای مختلف اطراف و از دزفول اعزام شده اند.  بین آنان افراد با شغل های مختلف وجود داشت اما خیلی کم آموزش دیده بودند وهمین هم در روزهای بعد برای ما دردسر شد که نه فقط کمکار نبودند بلکه اوضاع را بهم می ریختند. بااین تفاصیل که بی مقدمه و بدون درنظر گرفتن عواقب آن و حتی بدون کسب اجازه از سلسله مراتب محل حتی فرماندهان خودشان می رفتند وبه سمت عراقی ها شلیک و بعد چون نمی دانستند چکارکنند قسمت ما باید قضیه را جمع وجور می کرد که همین کارها در چند روز اول باعث مجروع شدن چند نفر شد. در یکی از همین اتفاقات بعد از فروکش کردن قضیه فرمانده گردان ما سرگرد… آنقدر عصبانی شده بود که کلت را کشیده و به هوا شلیک می کرد و می گفت خدایا چکار کنم و بعد با فرماندهان آنها ساعت ها گفتگو کرد و آنها را اقناع کرد که این کار اینها تا چه حد غیر ضروری و ضایعه بار است وهرکاری اینجا باید حساب شده باشد.

خلاصه بعد از دوروز از آن جریان این نیروه از ما چند کیلومتر فاصله گرفت. اینکار اگر چه باعث می شد که ما از خطر یک قدم دوری کنیم اما چون ما دربین آنها دوستانی پیدا کرده بودیم برای ما چندان خوشایند نبود، خصوصا اینکه  آنهااز نظر لجستیکی خوب تامین می شدند وبما هم کمک می کردند. مثلا یکی از آنان بعد از اینکه فهمید ما نوبتی به دزفول رفته و یا با پیغام به نفر پیک غذا سیکار و … تهیه می کنیم و قیمتش هم برای ما بالا است؛ با اینکه سیکاری نبود گفت تو دیگه نیاز نیست سیکار بخری و سریع رفت و دوبکس سیکار آورد و بمن داد و گفت ما اینرا مجانی می گیریم و هروقت خواستی فقط اشاره کن!

بهرحال ما بعد از مدتی به منطقه و چپ وراست آشنا و هرروز ترددات دشمن را را زیر نظر داشتیم و دیدبانهای توپخانه برای اشراف بیشتر به دشمن همراه بعضی از گروهای ما اعزام می شدند. برای اینکه دشمن استعداد و محل دقیق ما را نفهمد ما ما صبح قبل از روشنایی حرکت و درمواضع مستقر و شب بمحض تاریکی هوا به نقطه تمرکز بر می گشتیم. اما برای مواضعی جلویی محل ثابتی نداشتیم فقط کافی بود که روی یک تپه خودی به دشمن نشان بدهیم که هستیم و هرچند روز یکبار محل را عوض می کردیم.

ادامه دارد.

پاسخ ترک

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید