برای آنهایی که هنوز مجاهدین خلق را نمی شناسند، خاطرات غلامعلی میرزایی ـ 7

0
991

شب غذا و پتو آوردند، ولی در تاریکی کامل . شب به هر تربیبی که بود، گذشت . صبح درب اتاق را باز کردند و من را پیش نفرات دیگر بردند. از این وضیعت احساس خوبی داشتم که لااقل تنها نیستم و آنها هم سربازان خودم بودند. نیم ساعتی نگذشته بود که چند افسر وارد اتاق شدند ولی با برخورد خوب و اجازه خواستند که با انها عکس بگیریم. عکس که تمام شد از من که درجه دار بودم در مورد اینکه چقدر حقوق می گیرم سوال کردند که من هم یک چیزی گفتم ولی در آن زمان در مقایسه حقوق ما بیشتر از آنها بود. تا ظهر همین عکس و سوالات عمومی بود . موقع نهار بود که یک نفر آوردند که خلبان بود و کنار من نشست .از او سوال کردم چه خبر؟ گفت برای یک هدف نظامی آمدم ولی دیدم اطراف محل زن و بچه است برگشتم که در حین برگشت مورد اصابت قرار گرفتم و الان پیش شما هستم ولی کمک خلبان شهید شده است…

برای آنهایی که هنوز مجاهدین خلق را نمی شناسند، خاطرات غلامعلی میرزایی ـ قسمت هفتم

غلامعلی میرزایی، تیرانا ـ سایت نجات یافتگان از مجاهدین خلق در آلبانی ـ ایران آزادی ـ 20.05.2019

لینک به منبع

Albania- Ferghe mojahedin-Gholamali mirzayi- Azim mishmast

لینک به قسمت ششم 

لینک به قسمت پنجم

لینک به قسمت چهارم

لینک به قسمت سوم

لینک به قسمت اول و دوم

بعد از اسارت توسط ارتش متجاوز صدام حسین ، حدود یک ساعتی در مسیر بودیم با چشمها و دست و پای بسته که ناگهان خودرو در محلی متوقف شد.  از زیر چشم بند متوجه شدم که پمپ بنزین است. درهمین موقع تعدادی از شهروندان هجوم آوردند تعدادی با مشت به سر وصورتمان می زدند و تعدادی هم گریه می کردند. بعد از اینکه سوخت زدند حرکت کردیم نزدیک دو ساعت در راه بودیم تا در یک نقطه ای متوقف شدیم .

آنجا یک پایگاه هوایی ارتش صدام حسین بود، چشم و دست و پایمان را باز کردند، به حالت ستونی مارا داخل راهرو باریکی بردند و همانجا نشستیم . بعد از نیم ساعت آمدند هر نفر را بطور جداگانه ابتدا برای شستشوی سر و صورت و  بعد برای بازجویی  به اتاقی که یک سرگرد  همراه با یک ستوان دوم که مترجم بود نشسته بودند، سرگرد مسئول بازجویی از ما اسیران بود. باز جویی اولیه در حد اسم و فامیل و درجه و محل خدمت بود که بیش از چند دقیقه طول نکشید. بعد ازآن به هر نفر یک نان به شکل ساندویچ شده دادند که بعد فهمیدم به آن سمون می گویند،  ولی نان خالی بود و هیج مواد دیگری نداشت. حدود دو ساعتی آنجا بودیم .سپس یک خودرو دیگر آوردند و ما را سوار کردند ولی این بار دیگر چشمها و دست و پا باز بود فقط چهار درجه دار مسلح عقب و با راننده سه نفر جلو نشسته بودند. مدتی در راه بودیم تا به یک تابلو رسیدیم که روی آن  به زبان عربی نوشته شده بود به استان العماره خوش آمدید . بعد از عبور از چند خیابان و کوچه در محلی که بن بست بود ، خودرو متوقف شد جلو یک درب چوبی بزرگ قدیمی که یک تابلو بالای آن نصب بود و روی آن نوشته شده بود ” مدرسه( الفلسطین)”
سربازان چند بار درب زدند یک درجه دار درب را باز کرد وارد حیاط مدرسه شدیم در یک گوشه ای همه نشستیم بعد از یک ربع آمدند جدا سازی کردند و من را به حساب اینکه درجه دار بودم به اتاق جداگانه ای بردند، در یک کلاس مدرسه که هنوز تابلو سیاهش روی دیوار بود. تا تاریکی هوا از همه جا بی خبر بودم در همان موقع یک نفر درب را بازکرد وبا زبان فارسی شروع به صحبت کردن کرد (ولی با لهجه عربی) گفت که فرمانده اینجا می خواهد از شما باز جویی کند. سوال کردم بقیه کجا هستند ؟ گفت در اتاقی دیگر کارباز جویی آنها تمام شده والان نوبت توست .گفتم فرصت خوبی است از او سوال کنم که کی هست. به محض اینکه پرسیدم .گفت بچه خوزستان است و اسیر شده چون اینها مترجم ندارند من را برای ترجمه نگهداشته اند. ولی گفت نگران نباش برای ترجمه و باز جویی خودشان نفردارند.

او من را به اتاق فرمانده آن قسمت راهنمایی کرد .وارد اتاق شدم اتاق مجهز و مبله شده یک سرهنگ و یک ستوان یکم که فارسی صحبت می کرد ولی عراقی بود. همانطور که ایستاده بودم ، آنها چند دقیقه با هم صحبت کردند سپس افسر مترجم به من گفت بشین : نمی دانستم کجا بنشینم چون لباسهایم تمام گرد و خاک بود . افسر مترجم اشاره کرد روی یکی از مبلها بنشینم. مانند محل قبلی باز جویی شروع شد. ولی این بار با سند ومدرک گفت شما مهران بودید ؟ بعد کجا رفتید؟ و چطور اسیر شدید؟ در جواب گفتم ما در مهران درپاسگاه خودمان بودیم نیروهای شما حمله کردند ما عقب نشینی کردیم وسپس به دهلران رفتیم و در آنجا بودیم که نیروهای شما دوباره حمله کردند و تعدادی از نفرات ما را کشتند و ما اسیر شدیم. از تعداد نیرو وسلاح پرسید؟ گفتم چون تازه به منطقه آمدم و پشتیبانی بودم با سلاحها آشنایی ندارم. چیزی نگفت و همزمان یک لیوان آب برایم آورد . پرسید کسی اذیتتان نکرد؟ گفتم چرا درلحظات اول و در بین راه. گفت تمام است برو به اتاق برایت شام و پتو می آوریم. گفتم می خواهم با نفرات دیگر باشم . گفت ممنوع است ولی با این وجود فردا صبح تصمیم می گیرم.
شب غذا و پتو آوردند، ولی در تاریکی کامل . شب به هر تربیبی که بود، گذشت . صبح درب اتاق را باز کردند و من را پیش نفرات دیگر بردند. از این وضیعت احساس خوبی داشتم که لااقل تنها نیستم و آنها هم سربازان خودم بودند. نیم ساعتی نگذشته بود که چند افسر وارد اتاق شدند ولی با برخورد خوب و اجازه خواستند که با انها عکس بگیریم. عکس که تمام شد از من که درجه دار بودم در مورد اینکه چقدر حقوق می گیرم سوال کردند که من هم یک چیزی گفتم ولی در آن زمان در مقایسه حقوق ما بیشتر از آنها بود. تا ظهر همین عکس و سوالات عمومی بود . موقع نهار بود که یک نفر آوردند که خلبان بود و کنار من نشست .از او سوال کردم چه خبر؟ گفت برای یک هدف نظامی آمدم ولی دیدم اطراف محل زن و بچه است برگشتم که در حین برگشت مورد اصابت قرار گرفتم و الان پیش شما هستم ولی کمک خلبان شهید شده است.

ادامه دارد

//////////////////////////////////////

Albania-gholamali Mirzayi-Khaterat -1-260-410

برای آنهایی که هنوز مجاهدین خلق را نمی شناسند، خاطرات غلامعلی میرزایی ـ قسمت ششم

ساعت حدود 7 یا 8 شب 11مهرماه 59 بود . در مسیر می دیدم که جنازه دوستانم روی زمین افتاده است ولی جز افسوس کاری نمیشد کرد.حدود یک ساعت و […]

Albania-Mojahedin-Ramsa 260-410

توطئه جدید رجوی به کمک کمیساریای پناهندگان علیه اعضای جداشده از فرقه مجاهدین در آلبانی

 این جلسه خداحافظی که گذاشته اند ، مقداری نامفهوم است چون افراد جداشده که به وسیله این اداره رمسا که زیر مجموعه کمیساریا در این مملکت هست که کمک وپشتیبانی […]

Albania-aliakbar kalate 260-410

علی هاجری: مجاهد صدیق و افسر ارتش آزادیبخش پس از مرگ در فرقه رجوی

موارد متعددی بود که در نهایت منجر به فوت فرد شد شخصی با نام فامیلی طهماسبی در دوران آمریکاییها با اینکه میتوانست برای درمان حتی به آمریکا برود ولی اینقدر […]

Albania-MKO-Ali Akbar Kalate 260-410

پرویز حیدرزاده : دروغ های مریم رجوی در مورد زنده یاد علی اکبر کلاته

فرقه مجاهدین اعلام کرده است زنده یاد علی اکبر کلاته  در مقابل خانواده ها ایستادگی کرد و مقاوم بود و  دروغ های دیگر . من خودم به عنوان یک شاهد […]

Albania-Hassan-shahbaz-260-410

حسن شهباز: از پیوستگی تا جدایی از مجاهدین خلق در آلبانی ـ قسمت ششم

یعنى در جنگ بین ایران و عراق ، ایرانى در مقابل ایرانى قرار میگرفت ، و صدام چه لذتى میبرده، حال باید پرسید مزدور کیست؟ البته این موضوع بى شباهت […]

Albania-Ehsan Bidi-260-410

احسان بیدی: آنچه بر فرقه مجاهدین خلق در سال 1397 گذشت

یعنی  مریم رجوی درسال 97  از مرز جنون و خودفروختگی عبور کرد و علنا از تحریم های جنگ طلبان آمریکایی برعلیه مردم ایران و فشارمظاعف بر روی شانه های آنها حمایت کرد تا جاییکه  حتی […]

Albania-Mojahedin Khalgh-Nejatyaftegan dar Albani-Norouz 1398-260-410

اعضای نجات یافته از مجاهدین در آلبانی در گردهمایی نوروزی 1398: اسیران در بند در زندان اشرف 3 را آزاد کنید

واقعیت این است که اعضای جداشده در آلبانی که هر کدام پانزده تا سی سال سابقه تشکیلاتی در سازمان مجاهدین خلق داشته اند و طی سال ها  شدیدترین شکنجه های روحی و […]

Filippo Grandi-UNHCR-260-410

نامه سرگشاده اعضای نجات یافته از مجاهدین خلق در آلبانی به آقای فیلیپو گراندی رییس کمیساریای عالی پناهندگان

عالی جناب ،  ما به عنوان پناهنده گانی که هر کدام بیش از بیست تا سال فعالیت سیاسی در عراق و آلبانی داشته ایم ، درخواست های خود برای خروج از […]

Albania-Rubathaye Mojahedin khalgh 260-410

علی هاجری: ربات های اینترنتی سلاح سرنگونی فرقه رجوی !!

بعد از ورود به آلبانی برای رفع بیکاری و سرگرم کردن اعضای نگونبخت خود تعداد زیادی کامپیوتر دست دوم خریداری کردند و به هر فرد یک دستگاه کامپیوتر دادند. رجوی […]

chera khorouj mamnoo 260-410

غلامرضا شکری: چرا خروج ممنوع؟ افشای یک قتل درون تشکیلاتی دیگر در سازمان مجاهدین خلق، زنده یاد حمزه رحیمی

یک روز ظهر بود که نقی ارانی یکی از شکنجه گران فرقه مجاهدین خلق  آمد و گفت دیگه تمامه میندازمت زیر زرهی تو داری دروغ میگی که گفتم بنداز زیر […]

پاسخ ترک

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید