مروری بر یک تجربه تلخ ـ خاطرات علی جهانی ـ قسمت 10:اعزام به خارج از عراق

0
250

خوب بهتر بود که آن افرادی را که قبلا در خارج کشور بوده اند و به محیط و زبان آنجا آشنایی دارند برای اینکار بفرستد. ولی بعدا متوجه شدم که سازمان می ترسید که آن افراد به محض رفتن به خارج کشور از سازمان جدا شوند ولی ما تا بخواهیم با محیط آشنا شده و زبان یاد بگیریم خیلی طول می کشد و ناچار هستیم که به سازمان وابسته باشیم و اگر هم بخواهیم جدا شویم نتوانیم چنین کاری را انجام دهیم و از عهده این کار بر نمی آییم و برای همین هم رجوی ما افراد صفر کیلومتر را به خارجه فرستاد. خلاصه اینکه بعد از ابلاغ به من که بایستی به خارج کشور اعزام شوم  ؛ مرا ابتدا به پایگاه جلال زاده در بغداد که مقر رجوی بود بردند و ایشان ساعت دوازده نیم شب اکیپ ما را که شش نفر بودیم صدا کرد و برای رفتن به خارج توجیه کرد و گفت که بایستی برای کار مالی اجتماعی و کار نیرویی به خارج کشور برویم و بعد هم ما را با اتوبوس به یک پایگاه سازمان در اردن بردند و از آنجا با یک پاس جعلی ما را به آلمان فرستادند که در قسمت های بعدی در مورد کار مالی و کار نیرویی که در آلمان انجام دادم توضیح خواهم داد.

اعزام به خارج از عراق

مروری بر یک تجربه تلخ  ـ خاطرات علی جهانی ـ قسمت 10 : اعزام به خارج از عراق

لینک به قسمت قبلی

علی جهانی ـ 02.02.2016
از آنجایی که رجوی برای فرار از پاسخ‌گویی و اعتراف نکردن به آبکی بودن تحلیل هایش همواره از این شاخه به آن شاخه می پرید. لذا بعد از اینکه انواع و اقسام آموزش ها و عملیات تروریستی در داخل کشور تحت عنوان عملیات نامنظم جواب نداد و وعده های سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی ایران دروغ از آب در آمد ؛ رجوی با هوا کردن فیل رییس جمهور اعلام کردن مریم رجوی توسط شورای دست سازش ؛ این موضوع را به‌عنوان یک بند انقلاب کذایی مریم ؛ بنام بند “ر”  اعلام کرد و بعد هم مریم رجوی را به فرانسه فرستاد و گفت که این موشک استراتژیکی هست که به خارج پرتاب می کند و دیگر مریم رجوی باید از همانجا راه سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی ایران را هموار کرده و به ایران برود و بدنبال این فرستادن مریم رجوی به فرانسه رجوی خیلی از کادر ها را برای کار نیرویی و مالی اجتماعی به خارج اعزام کرد که من هم جزو این نفرات بودم که به آلمان اعزام شدم.
همانطور که گفتم رجوی در سال هفتاد سه مریم رجوی را به فرانسه اعزام کرد تا  به خیال ابلهانه اش راهگشایی کند و من انموقع در محور یازده بودم و رجوی طی یک نشست تشکیلاتی به یک سری از ما رده ” M”یعنی معاون بخش ابلاغ کرد و بعدش من برای تحت امری به یک قسمت بنام ستاد مالی که فرمانده اش خانم افسانه پیچگاه بود رفتم و کار ما جمع آوری پلاستیک و چیزهای کهنه در سطح قرارگاه اشرف بود که بعد به عراقی ها می فروختیم و در توجیه این کار به گفتند که مریم رجوی در خارج کشور نیاز به پول دارد و ما باید اینطوری پول تهیه کنیم و برایش بفرستیم من یادم هست که در آن سال تابستانی بسیار گرمی داشتیم و من که در طول روز در زیر گرما و آفتاب سوزان کار می کردم گرما زده شدم و تمام پشتم از شدت نور خورشید و عرق کردن زیاد عرق سوز شده بود و زخمی شده بود اما جرات نداشتم که بگویم من نمی توانم به این کار ادامه بدهم چون بعد به من مارک می زدند که انقلاب مریم را جدی نگرفته ام و بایستی در نشست تشکیلاتی حساب پس می دادم که چرا در شرایطی که خواهر مریم در خارج به پول نیاز دارد من در اینجا کم کاری می کنم. خلاصه در شهریور سال هفتاد سه مرا به محور یازده که فرمانده اش خانم مهری علیقلی بود برگرداندند و ایشان مرا صدا کرد و گفت که بایستی برای کمک به خواهر مریم به خارج کشور بروم من یادم هست که انموقع یک سری از دوستان که هم رده من بودند و قبلا در خارج کشور بودند به من می گفتند خوش بحالت که می روی خارج کشور و از این جا راحت می شوی و بعضی از آنها هم متناقض شده بودند که چرا ما که در اروپا بوده ایم و با محیط و زبان آنجا آشنایی کامل داریم ما را نمی فرستند و افرادی مثل من که اصلاً در خارج کشور نبودم مرا می فرستند. البته مسولین هیچگاه جواب این افراد را ندادند و این افراد حسابی مسئله دار شده بودند و خود من هم آن موقع نمی فهمیدم که چرا سازمان امثال مرا که نه زبان بلد هستیم و نه در خارج کشور بوده ایم برای این کار مالی اجتماعی می فرستد. خوب بهتر بود که آن افرادی را که قبلا در خارج کشور بوده اند و به محیط و زبان آنجا آشنایی دارند برای اینکار بفرستد. ولی بعدا متوجه شدم که سازمان می ترسید که آن افراد به محض رفتن به خارج کشور از سازمان جدا شوند ولی ما تا بخواهیم با محیط آشنا شده و زبان یاد بگیریم خیلی طول می کشد و ناچار هستیم که به سازمان وابسته باشیم و اگر هم بخواهیم جدا شویم نتوانیم چنین کاری را انجام دهیم و از عهده این کار بر نمی آییم و برای همین هم رجوی ما افراد صفر کیلومتر را به خارجه فرستاد. خلاصه اینکه بعد از ابلاغ به من که بایستی به خارج کشور اعزام شوم  ؛ مرا ابتدا به پایگاه جلال زاده در بغداد که مقر رجوی بود بردند و ایشان ساعت دوازده نیم شب اکیپ ما را که شش نفر بودیم صدا کرد و برای رفتن به خارج توجیه کرد و گفت که بایستی برای کار مالی اجتماعی و کار نیرویی به خارج کشور برویم و بعد هم ما را با اتوبوس به یک پایگاه سازمان در اردن بردند و از آنجا با یک پاس جعلی ما را به آلمان فرستادند که در قسمت های بعدی در مورد کار مالی و کار نیرویی که در آلمان انجام دادم توضیح خواهم داد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پاسخ ترک

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید