از اردوگاه اشرف تا اردوگاه پناهندگی ( قسمت بیست یکم )

0
88

از اردوگاه اشرف تا اردوگاه پناهندگی (قسمت بیست یکم)

کریم غلامی، ایران فانوس، هشتم اکتبر ۲۰۱۵:… اولین سئوال من و در واقع آخرین سئوال و سئوال نیمه تمام من این بود که شورای رهبری و یا رهبری عقیدتی؟ ما نمی توانیم دو ارگان رهبری کننده داشته باشیم که هر دو هم ایدئولوژیک باشد، اگر رهبری کردن شورایی است، رهبری عقیدتی معنی ندارد و اگر رهبری عقیدتی اصل است، پس شورای رهبری یک موضوع نمایشی است، فقط ما یک ارگان به نام شورای رهبری داریم …

لینک به منبع

لینک به قسمت قبلی:

از اردوگاه اشرف تا اردوگاه پناهندگی (قسمت بیست یکم)

طی ۳۵ روزی که در بغداد بودیم تقریبا تمامی افراد می بایست در قسمت جلویی سالن یعنی “حوض” می نشستند و تک به تک سوژه می شدند. بعضی ها کوتاه مدت و بعضی ها کمی طولانی تر. من اولین نفری بودم که وارد این حوض شدم. مسعود رجوی مرا صدا کرد و طی چند ساعتی که داخل حوض بودم، تقریبا همه کسانی که در بخش من بودند راجع به من صحبت کردند. طبق معمول هیچ کس در رابطه با کار و مسئولیت و روابط تشکیلاتی من انتقادی نداشت و تنها موضوعی که مورد من انتقاد کردند، تن ندادن به ایدئولوژی کثیف رجوی و انقلاب ایدئولوژیک بود. طی این مدت هم هیچ یک از مسئولین و هم رده هایم در این بخش به من توهین نکردند و فقط انتقاداتشان را مطرح می کردند تا اینکه در میان صحبت های “هدایت” (عباس میناچی) یکی از چماقدارهای رجوی بلند شد و شروع کرد با داد فریاد که “چرا همه شما دارید با او مصالحه می کنید، چند ساعته نشستیم و یک سری انتقادات معمولی می کنید و …. بعد از او چند تای دیگر از چماق دارها و اعضای شورای رهبری با توهین و داد زدن که اینجا “حوض است و باید حرارت آتش آن ۱۰۰۰ درجه باشد و چرا با او مصالحه می کنید” مسعود رجوی که از این قضیه خوشحال شده بود، مجددا نوبت را به هدایت داد که او هم به من توهین بکند و سرم داد بکشد. ولی برعکس انتظار، هدایت دوباره با همان لحن آرام گفت “بحث هایی که شد در این رابطه ما مشکلی با کریم نداریم. انتقادات ما به کریم در رابطه با نماز نخواندن و انقلاب ایدئولوژیک است. سئوال می کند و به انقلاب ایدولوژیک چشم بسته ایمان ندارد” از آنجایی که مسعود رجوی انتظار داشت که همکاران من به من فحش بدهند و با فریاد کشیدن به من توهین بکنند، این چنین نشد از من خواست که سئوال های خودم را مطرح بکنم و من در جواب گفتم که من سئوال های خودم را مطرح کردم و بارها نوشته ام و حتی در نامه ای به خود شما (مسعود رجوی) پرسیده ام. در این قسمت از بحث، مسعود رجوی موضع جدیدی را مطرح کرد که از آن به بعد هیچ کس نمی تواند نامه برای او بفرستند. همه چیز باید عمومی بشود و از من خواست که در جلوی همه سئوال خودم را مطرح بکنم.

اولین سئوال من و در واقع آخرین سئوال و سئوال نیمه تمام من این بود که شورای رهبری و یا رهبری عقیدتی؟ ما نمی توانیم دو ارگان رهبری کننده داشته باشیم که هر دو هم ایدئولوژیک باشد، اگر رهبری کردن شورایی است، رهبری عقیدتی معنی ندارد و اگر رهبری عقیدتی اصل است، پس شورای رهبری یک موضوع نمایشی است، فقط ما یک ارگان به نام شورای رهبری داریم که محتوایی ندارد؟ حرف من تمام نشده بود که چماق دارها چه داخل سالن و چه داخل “حوض” بلند شدند و داد و بیداد و فحاشی که شما (بخشی که من در آن کار می کردم) یک ضد انقلاب در آستینتان پرورش داده اید. این فحاشی و فریاد زدن نمی دانم چقدر به طول کشید که مسعود رجوی دوباره همه را آرام کرد و به من گفت که نظر تو چی است؟ من گفتم که من سئوالاتم را برای شما نوشته ام. چون می دانستم که این افراد ظرفیت شنیدن این سئوال ها را ندارند. دوباره تا چند دقیقه فحاشی و فریاد کشیدن، ادامه پیدا کرد؟ بعد از اینکه فریاد زدن ها تمام شد، مسعود رجوی برای چند ساعتی استدلال های بی محتوای خودش را در رابطه با ضرورت شورای رهبری ارائه داد.

بعد از این توضیحات، موضوع بحث را عوض کرد و موضوع بحث را روی وضعیت جسمی من به عنوان مجروح جنگی، برگرداند دوباره چماقدارهای رجوی بلند شدند و با توهین و فریاد کشیدن، تلاش کردن که اثبات بکنند من بخاطر مجروح بودنم از سازمان باج می گیرم و از این شرایط سوء استفاده می کنم. وقتی نوبت به من رسید که باید حرف می زدم، گفتم، حرف شما درست است. من از مجروح بودنم سوء استفاده می کنم، به همین خاطر من مثل بقیه افراد در آسایشگاه عمومی می خوابم، مثل بقیه ساعت پنج صبح از خواب بیدار می شوم و مثل بقیه در مانور و سایر کارهای عمومی شرکت می کنم و دقیقا همان امکاناتی را دارم که بقیه افراد دارند. از این جواب کنایه دارم، حتی مسعود رجوی عصبانی شد و گفت که این حرف های تو مظلوم نمایی است و دوباره چند ساعتی بابت تمارض و مظلوم نمایی، حرف زد و به نوبه خودش مرا متهم به مظلوم نمایی و تمارض کرد.

* باید این نکته را اضافه بکنم که بخاطر جراحت های جنگی که من داشتم، قطعا می بایست شرایط و امکانات خاص و بهتری داشته باشم. ولی به دلیل اینکه من در سازمان به عنوان یک فرد یاغی (به اصطلاح مجاهدین ضد انقلاب و غیر تشکیلاتی) شناخته می شدم، سازمان همیشه مرا در شرایط بسیار سختی نگه می داشت. من در یکانهای رزمی سازمان دهی شده بودم به همراه آنها مانور نظامی شرکت می کردم و در همان آسایشگاه های عمومی می خوابیدم و از همان حمام و توالتهایی که برای افراد سالم بود استفاده می کردم و مثل بقیه باید مسافت های طولانی را پیاده می رفتم (سال ۲۰۰۰ سازمان یک بار برای من دوچرخه خرید که مسیر های طولانی را با آن طی بکنم) من نیز مثل بقیه افراد سالم ساعت پنج صبح از خواب بیدار می شدم و تا آخر شب کار می کردم و ساعت یازد و یا دوازده شب می خوابیدم. بعد از اینکه در سال ۲۰۰۵ پایم شکست، سازمان به من یک ویلچر معمولی کهنه که در سال ۱۹۸۸ خریداری شده بود داد، یعنی این ویلچر ۱۷ سال قبل خریداری شده بود. چنانکه حتی در سال ۲۰۰۷ یا سال ۲۰۰۸ سازمان برای همه افرادی که نیاز به ویلچر داشتند، ویلچر برقی و نو خرید. ولی برای من نه. وقتی من به این موضوع اعتراض کردم، دوباره از همان نشستهای سرکوبگرانه برای من گذاشتند که من طلب کار سازمان هستم و تا سال ۲۰۰۹ که من در سازمان بودم، از همین ویلچر استفاده می کردم. این ویلچر بارها و بارها به دلیل پوسیدگی شکست.

در روزهای آخر نشست بود که مسعود رجوی برای خودش جشن گرفته بود که پیروزمند از این نمایش در آمده است و می خواست که از همه تعهد عمومی بگیرد که مهدی افتخاری پای میکروفون رفت و گفت من سئوال دارم. یکباره مسعود رجوی که در اوج خوشی و شادی بود، عصبانی شد و فریاد زد “کدام خروس بی محل بود که حرف زد” دوباره مهدی افتخاری گفت من در رابطه با انقلاب سئوال دارم. این اتفاق حدود ساعت هشت و یا نه شب افتاد و صحبت کردن (توهین و فحاشی و سرکوب کردن) در رابطه با مهدی افتخاری تا صبح روز بعد ادامه پیدا کرد و نهایتا مسعود رجوی از مهدی افتخاری تعهد گرفت که او انقلاب را بپذیرد و به قوانین انقلاب پای بند باشد. نکته دیگری که باید اضافه بکنم این است که یکی از شکنجه گران سازمان به نام عادل (محمد سادات دربندی) در طول روز تمام مدت با مهدی افتخاری صحبت می کرد و او را وادار می کرد که پای میکروفون برود و صحبت بکند و او را به اجبار پای میکروفون فرستاد تا صحبت بکند.

قبل از اینکه بخواهم ادامه بدهم، باید کمی در رابطه با مهدی افتخاری توضیح بدهم. من قبلا بارها و بارها در رابطه با مهدی افتخاری صحبت کرده ام و قصدم این نیست که از او یک قهرمان بسازم و در واقعه او اصلا شهامت ایستادن در مقابل مسعود رجوی را نداشت. بعد از انقلاب ایدئولوژیک در سال ۱۳۶۸ او انقلاب را نپذیرفت و نمی خواست که همسر خود را طلاق بدهد. ولی با این حال همسر او یکی از مسئولین سازمان بود و انقلاب را پذیرفت و طلاق گرفت. تنها مشکل مهدی افتخاری مشکل جنسی بود. او هیچ وقت مخالف ایدئولوژی کثیف مسعود رجوی نبود. او هیچ وقت در رابطه با مسائل سیاسی و ایدئولوژیک و استراتژی سازمان انتقاد و مشکلی نداشت. او هرگز شهامت این را نداشت که در مقابل مسعود رجوی ایستادگی بکند و از سازمان خارج بشود. اگر او همان سال ۱۳۶۸ از سازمان خارج می شد، قطعا به عنوان یکی از اعضای ارشد و یکی از فرماندهان ارشد سازمان، تاثیر جدی بر روی سازمان مجاهدین می گذاشت و او آنجا ماند و مسعود رجوی از او یک جزامی ساخت که هر کسی با انقلاب ایدئولوژیک مخالفت بکند او این بلاها را سر آنها خواهد آورد.

این دوران از نشست ها یا بهتر از بگویم ۳۵ روز شکنجه طاقت فرسا به پایان رسید. ولی از آن روز به بعد موضوعی به نام “عملیات جاری” در برنامه روزانه مجاهدین قرار گرفت. یعنی چماق سرکوب روزانه بالای سر اعضای مجاهدین بود. در ابتدا عملیات جاری فقط نشست های روزانه بود که افراد از همدیگر انتقاد می کردند و یا از خود بعدها عملیات جاری شکل دیگری به خود گرفت که افراد باید در یک فرم خاصی گزارش می نوشتند و از خود انتقاد می کردند.

ادامه دارد

پاسخ ترک

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید