مهدی خوشحال: از زندان تا پورشه

0
342

بالاخره پس از سالها زندگی نیمه مخفی و مخفی در تهران و آوارگی در شهرهای دیگر ایران، ناچار شدم به عراق بروم تا ببینم مبارزه سرنوشتم را چگونه رقم می زند. از آن پس در عراق سه بار زندانی شدم. انگار هر سه بار زندان، سهمیه یا اثبات مبارزاتم بوده . سه بار زندان، البته با کم و کیف مختلف و طی سالهای مختلف صورت گرفت. شرح مخترصش چنین است.

از زندان تا پورشه

مهدی خوشحال ـ 12.05.2015  چند روزی از ۳۰ خرداد سال ۱۳۶۰ و آغاز مبارزه مسلحانه مجاهدین گذشته بود. یکی از شبها نیروهای حکومتی به محله ما حمله کرده و تعدادی از بچه ها که شامل نادر و ابراهیم و فریدون و چند تای دیگر بودند را دستگیر و با خود بردند. مدت زندان بچه ها زیاد طول نکشید. چون هیچ کدام کاره ای نبوده و تنها جهت ترساندن شان هر کدام را به مدت دو هفته در انزلی زندانی کردند.

بچه ها که از زندان آزاد شدند، همه جا دور و هژمونی دست آنها بود. همه جا نقل مجلس بودند. در هر گوشه و گذر و قهوه خانه ای سر صحبت باز می کردند و از ایام زندان و مسایلی که برایشان اتفاق افتاده بود، گپ می زدند و دیگران ناچار با حسرت سراپا گوش بودند. لحن و ادبیات و رفتار و منش بچه ها طی دو هفته زندان، کاملاً فرق کرده بود. آنها زندان خود را کشیده و آنچه را که از آنان انتظار می رفت، ادا کرده بودند. اما وضعیت من و چند تا از بچه های دیگر فرق می کرد. زندان نرفته و بد جوری حسرت زندان به دل مان مانده بود. زندان مترادف با کار سیاسی و مبارزه بود. مردم مبارزه را از طریق زندان و مرگ و غیره می شناختند و نه از راهکارهای دیگر که اساساً به حساب نمی آمد. کم کم داشتم به خودم شک می کردم و ناامید می شدم. ولی مثل این که آرزوهایم دیر مستجاب می شد.

بالاخره پس از سالها زندگی نیمه مخفی و مخفی در تهران و آوارگی در شهرهای دیگر ایران، ناچار شدم به عراق بروم تا ببینم مبارزه سرنوشتم را چگونه رقم می زند. از آن پس در عراق سه بار زندانی شدم. انگار هر سه بار زندان، سهمیه یا اثبات مبارزاتم بوده . سه بار زندان، البته با کم و کیف مختلف و طی سالهای مختلف صورت گرفت. شرح مخترصش چنین است.

۱ـ اولین تجربه زندانم به سال ۱۳۶۶ در کردستان عراق، منطقه نالباریس، جایی که گردان گیلان استقرار داشت بر می گردد. داخل همان سنگری که اسقرار داشتیم، به صورت ایزوله و بدون مسئولیت و سلاح، زندانی شدم. فشار زیاد، زمانی بود که طی مدت زندان کسی حاضر نبود با من در یک ظرف غذا بخورد. زندانی و فردی که در ایزوله به سر می برد، در اصل مرتد و بدتر از خائن شمرده می شد. بعداً که شرایط زندان و ایزوله ام خاتمه یافت، دوباره به مسئولیت اصطبل و حراست از خران و قاطران گمارده شدم که در اصل با چنین مسئولیتی آشنایی نداشتم و یکی از روزها به خاطر چموشی و جفتک پرانی یک قاطر تا مرز مرگ پیش رفتم. برای اولین بار جدیت جنگ مجاهدین که آنزمان حداکثر تهاجم نام داشت، در ذهنم شکسته شد. چون که من قبل از زندان، مسئولیت باز کردن کدهای بیسیمی سپاه و ارتش ایران را به عهده داشتم و در این رابطه حتی قادر بودم کدهای نیمه پیچیده را باز کنم.

۲ـ دومین تجربه زندانم، به تابستان سال ۱۳۷۰ که در بخش ارکان ۹۰۰، کار می کردم بر می گردد. این بار زندانم یک بنگال بود که اجازه هیچ کاری حتی هواخوری نداشتم. زندانبان فقط غذا می آورد و آن را پشت درب بنگال قرار می داد و اجازه حرف زدن و نگاه کردن به من را نداشت. ارتباطات من با زندانبان و مسئولین زندان، فقط از طریق نوشتاری بود. در اینجا نیز زندانی به مثابه مرتد و جهنمی، تلقی می شد که هیچ حق و حقوقی به جز توبه به درگاه رهبری نداشت و هیچ راه و خروجی هم جز این متصور نبود.

۳ـ سومین زندانم به تابستان سال ۱۳۸۷ بر می گردد که پس از سالها گدایی و یاد گرفتن شب جمعه، نقش یک راه بلد دو نفر دیگر از اقوام را به عهده داشتم که همراهان من خوشبختانه مورد سوء ظن قرار نگرفته و فقط من مجدداً بدون هیچ جرم و گناهی و مانند دفعات قبل، اسیر و زندانی شدم. فرق زندان دوران نوری المالکی با زندانهای صدام حسین، این بود که این بار مرتد و یاغی و باغی نبودم و زندانی و زندانبان با من گفت و گپ داشتند. اما فشارهای طاقت فرسای دیگر زندان و ارعاب و انفرادی، تواماً باعث شدند هفت عدد دندانم بشکند و در ناامیدی و بیکسی مطلق سر کنم. در حالی که ناامید از آزادی و انتظار مرگ را هم داشتم، کورسویی از کشور آلمان شروع به درخشیدن کرد. سالها بود که از پسرم خبر نداشتم. ولی گویا او از جایی زندانی شدنم را باخبر شده و از آن جا که تجربه گروگانگیری در عراق و نزد مجاهدین را داشت، سریعاً دست به کار شد. او ابتدا به یوشکا فیشر وزیر خارجه آلمان، زنگ زد و وی را مورد تهدید و فشار قرار داد که اگر در ارتباط با آزادی پدرم کاری نکنی، در مقابل پارلمان برلین خودم را آتش می زنم که دولتمردان آلمانی سریعاً با تشکیل اتاق بحران در برلین، هر کاری که از دست شان بر می آمد انجام دادند تا به آزادی ام منجر شد.

گذر زمان و افزایش سن و بالا رفتن تجربه و بستر کنونی زندگی، تب و تاب زندان و مبارزه ای که از زندان عبور کند، از سرم افتاده و سالهایی که در زندانهای کوچک و بزرگ کار و زندگی کردم و به سر بردم و مبارزه کردم، تنها برایم جای پرسش و ابهام باقی گذاشته است.

حال هر روز که دخترم را به سمت مک دونالد در شهر می برم تا او همبرگری بخورد و قهوه ای من بنوشم، هرگاه در مسیر بد رانندگی می کنم، دخترم گوشزد می کند، بابا مواظب ماشینهای مردم باش و مواظب باش کسی به تو نزند. من هم جواب می دهم، حالا ماشینم چی است که جای زدن داشته باشد، بیچاره با ۱۶ سال کار و دوندگی، جای سالم برایش باقی نمانده. دخترم ول کن نیست و دوباره اعتراض می کند که چرا ماشین تازه نمی گیرم و جواب می دهم، مانده ام بین این همه مدل ماشینهای جوراجور کدام را انتخاب کنم. دخترم بی درنگ می گوید، بابا پورشه، پورشه صورتی.

با خود فکر می کنم، زندان، با مسیرهایی که به زندان منتهی می شد خیری برای من و سودی برای دیگران نداشت، شاید پورشه که توان خریدش را ندارم و فقط یک آرزوست، بتواند دلی را شاد کند.

لینک به منبع : ایران فانوس 

پاسخ ترک

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید