ابوالفضل جورابچی:از دفتر خاطرات یک پزشک (2)

0
132

با دستی لرزان سیگاری دیگر روشن کرده و جلو پنجره مات و مبهوت پشت به بنوشه ماندم. یکباره صدای تق تق دندانهای بنوشه که از ترس و لرز به هم میخوردند، مثل رگبار مسلسلی که به سرم نشانه  گرفته شده باشد مغزم را پر کرد. آتشی جهنمی از مرکز مغزم انبساط پیدا کرده تمام وجودم را گرفت. دیگر اختیار دست خودم نبود، با هیجان برگشته و بنوشه را در آغوش گرفته و شروع به بوسیدن و نوازش کردم. در حالیکه اشکهایم صورتش را خیس میکرد و کلمات منقطع را از گلوی بغض گرفته ام با زور بیرون می انداختم بین هق هق های گریه هایم به گوشش رساندم: “دخترم، تو را درک میکنم، حتی به بهای جانم هم شده باشد، نخواهم گذاشت تو را شوهر بدهند”. بعد از گریه طولانی و عمیقی که از شعله های دلش برمیخاست، آرام گرفت و روی تخت معاینه نشست…

ابوالفضل جورابچی (درویش اوغلو)  ـ 25.07.2015

از دفتر خاطرات یک پزشک (2)

لینک به قسمت اول

داشتم از پنجره اطاق مسکونیم در طبقه دوم درمانگاه مزارع وسیع و از برف پوشیده آنسوی دره خیاو چایی را تماشا میکردم. قلّه ساوالان زیر نور آفتاب نزدیک به غروب به رنگ طلایی میزد و در هاله ای از فضای آبی روشن جلوه با شکوهی داشت. دود برخاسته از دودکش خانه های کاهگلی دهکده قارادرویش  گویی طنابهای سفید پر پیچ و خم بر آسمان صاف و هوای سرد زمستانی کشیده بود. کاش میتوانستم حرکت زمان را متوفقف کنم و ساعتها این منظره را تماشا کنم. دارکوبی که روی درخت گلابی جلو پنجره برفها را کنار میزد و با منقارش پوست درخت را میکند، تا شاید برای شامش کرمی پیدا کند، دقتم را از شکوه وعظمت قله ساوالان به خود جلب کرد و بعد متوجه چهار نفر شدم که از دره به طرف درمانگاه حرکت میکردند. از آنجا که  خود را در پالتو و کلاه وشال پیچیده بودند، نمیشد تشخیص داد که مرد یا زن هستند. با خود فکر کردم: “شاید خیرالله و بنوشه و مادرش باشند، ولی نفر چهارم کی میتوانست باشد؟” داشتم لباسم را میپوشیدم که همکارم عبدالله از پائین داد زد: “آقای دکتر مثل اینکه مریض داریم، امروز معاینه شان میکنید، یا بگم فردا صبح بیان؟” هنوز حرف عبدالله تمام نشده بود که خود را به طبقه پایین رساندم و برای آماده کردن اتاق معاینه  در اتاق را بازکرده و به عبدالله سفارش کردم در را بازکند. وقتی آن چهار نفر به سالن انتظار وارد شده و شال و کلاه خود را برداشتند، برای اولین بار زلیخارا با اسمش شناختم. در تمام دهات اطراف تنها خانمی که چشمش لوچ بود زلیخا بود که اسمش را صبح آنروز از زبان مشهدی فیضه شنیده بودم.

بنوشه همان دختر شاداب و چست و چالاک و پراز نشاط زندگی نبود.رنگ به رخسار نداشت، چشمان زیبا و درشتش کوچک و بی فروغ شده بودند. قامتش کمی به جلو خم شده بود و قدش کوتاهتر به نظر میرسید. بی روح و آهسته حرکت میکرد. نگاه نامفهومی داشت. وقتی خواهش کردم به همراه من به اتاق معاینه بیاید، بدون اینکه کلامی بر زبان بیاورد، مات و مبهوت،  بدون اراده وارد اطاق شد. کنار تخت معاینه ایستاد. سرش را پایین انداخت و بازوانش را بر سینه اش حلقه کرده، ناخن انگشت شست دست چپش را لای دندانهایش گرفته و شروع به جویدن کرد. گویی محکوم به اعدامی بود که منتظر اجرای حکم باشد. با وجود اینکه تا آنوقت بیماران زیادی دیده بودم و حتی شاهد جان سپردن بیماری در کنارم شده بودم، وحشت مرگ را به این شدت لمس نکرده بودم. پنداری وحشت و ترس از مرگ  همراه با احساس عمیقی از پشیمانی و گناهکاری از وجود بنوشه متشعشع میشد و فضای اتاق را پر میکرد. احساس ترسش چنان نافذ بود که مرا نیز در خود غرق کرد. فکرم از کار افتاد، حتی کلمه ای هم به ذهنم خطور نمیکرد. همه چیز در اطرافم رنگ   باخت و جز سکوتی سنگین و مرگبار باقی نماند. مثل مرده متحرکی به کنار پنجره رفته، با آرنجهایم به لبه پنجره تکیه داده و سیگاری روشن کردم. فرش برفی مزرعه ها خاکستری بود، درختها خاکستری بود، قلّه ساوالان نیز خاکستری شده بود. دو پک به سیگارم زدم و با سوختن انگشتم از آتش سیگار به خود آمدم. از وحشت نمی توانستم برگردم و به طرف بنوشه نگاه کنم. انگار منتظر فاجعه ای بزرگ بودم. خبر فاجعه کشتار دهکده کؤللار را فقط  در روزنامه خوانده بودم. ولی در آن لحظه انگار خود یکی از قربانیان این فاجعه بودم. عده ای از اهالی دهکده را در مسجد جمع کرده، درهای مسجد را از بیرون بسته بودند، سقف را شکافته و نفت را ریخته و آتش زده بودند. بعد از مدتی در را باز کرده بودند و هرکسی را که نیمه سوخته و مسموم از دود، خود را به در خروجی رسانده بود،  با قمه و خنجر تکه تکه کرده بودند. پنداری خود من بودم که در سن کودکی شاهد تکه تکه شدن پدر یا مادرم جلو چشمانم شده بودم. این خود من بودم که بعنوان مادر پیری شاهد سربریده شدن نوه ام شده بودم. این من بودم که مزرعه گندمم، خانه ام، طویله ام به آتش کشیده شده بود و با چشمانی حیرت زده، در نهایت عجز و بی علاجی نابود شدن هست و نیستم را نظاره کرده بودم. این خود من بودم که حتی بعد از گذشت سالها، شبهای متوالی با کابوسهای وحشتناک از خواب میپریدم و مثل دیوانه ای فریاد زنان بی هدف میدویدم. این من بودم که کلمه خواستگار در ذهنم این ترس را تداعی میکرد که در شب عروسی نتوانم با تحویل “خون” بکارتم را اثبات کنم و اولین قربانی تکرار فاجعه کوللار باشم. با تمام اطمینان میدانستم که فردی که چنین فاجعه ای را از سر گذرانده باشد، تا آخر عمر خود سلامتی روحیش را باز نخواهد یافت و برای همیشه احساس خوشبختی را فقط بعنوان یک کلمه و نه به شکل احساس خواهد شناخت. از ترس اینکه به صورت بنوشه نگاه کنم نمیتوانستم برگردم. بیهوده وقت تلف میکردم و خود را عاجز از انجام هر کاری، حتی برگشتن و نگاه کردن به بنوشه، احساس میکردم.

با دستی لرزان سیگاری دیگر روشن کرده و جلو پنجره مات و مبهوت پشت به بنوشه ماندم. یکباره صدای تق تق دندانهای بنوشه که از ترس و لرز به هم میخوردند، مثل رگبار مسلسلی که به سرم نشانه  گرفته شده باشد مغزم را پر کرد. آتشی جهنمی از مرکز مغزم انبساط پیدا کرده تمام وجودم را گرفت. دیگر اختیار دست خودم نبود، با هیجان برگشته و بنوشه را در آغوش گرفته و شروع به بوسیدن و نوازش کردم. در حالیکه اشکهایم صورتش را خیس میکرد و کلمات منقطع را از گلوی بغض گرفته ام با زور بیرون می انداختم بین هق هق های گریه هایم به گوشش رساندم: “دخترم، تو را درک میکنم، حتی به بهای جانم هم شده باشد، نخواهم گذاشت تو را شوهر بدهند”. بعد از گریه طولانی و عمیقی که از شعله های دلش برمیخاست، آرام گرفت و روی تخت معاینه نشست. کنار پنجره رفته، دستهایم را در جیبهای شلوارم فرو کرده و رو به بیرون مات و مبهوت ماندم. همزمان با تاریک شدن هوا ماه از افق سر برآورده بود. دشتهای پوشیده از برف زیر نور ماه تنهایی و حسرت عجیبی در دل انسان برمی انگیخت. آرزومیکردم کاش مثل برف آب میشدم و در زمین فرومیرفتم و با هیچ انسانی روبرو نمیشدم. نمیدانم چند دقیقه این سکوت جانکاه ادامه داشت، ولی بدون اینکه برگردم و نگاه کنم، حس میکردم که بنوشه آرام شده و از شدت ترسش کاسته شده است. حس میکردم شاید بتواند حرف بزند. برگشته و به لبه پنجره تکیه دادم. دستانم  را در سینه ام قفل کرده و سعی کردم با آرامش شروع به صحبت کنم: “ماشا الله، هر انگشتت یک هنر دارد، تعریف تورا شندیده ام، بنوشه”. بدون اینکه سرش را بلند کند وبه صورتم نگاه کند، با حرکت سرش حرفم را تائید کرد. چهره اش کمی رنگ و رو گرفته بود. ترسی که در وردودش به درمانگاه  در چهره اش نمایان بود، کاهش یافته بود. نمیتوانستم تشخیص دهم که از خجالت یا از ترس است که سرش را پایین انداخته و از نگاه کردن به صورتم امتناع میکند.

– چند سالته؟

– هفده.

– دیشب چی خورده بودی؟ نکنه مسموم شده بودی؟

– نمیدانم.

– جائی ات درد میکرد؟

– همه جام درد میکرد

– صبح وقتی من اومدم، فهمیدی؟

– انگار خواب میدیدم.

– دیروز با پدر و مادرت اختلافی پیدا کرده بودی؟

– نه.

– نکنه چشمت زده اند؟

به این سئوال جواب نداد و همچنین که سرش را پایین انداخته بود، در سکوت ماند و ناخن انگشت شست دست چپش را به دندان گرفته و شروع به جویدن کرد

– فکر میکنی بدنظر در دهکده کی میتواند باشد؟

بغض کرده، بعد از چند ثانیه سکوت سرفه ای خشک کرد، و با صدایی گرفته ومحزون گفت:

– زلیخا.

از اینکه به اصل موضوع داشتیم نزدیک میشدیم ترسم برداشت. سئوال بعدی چی میتوانست باشد؟ این خطر را که هرلحظه ممکن بود مثل شب گذشته به خود بپیچد و مثل چوب خشک شود، به وضوح حس میکردم. بدتر از آنهم میتوانست این باشد که یکدفعه با جیغ و داد و فریاد شروع به گریه و چنگ انداختن به سر و صورت خود بکند. موقعیت سکوت قبل از طوفان بود. طوفانی که میتوانست خود من را هم گرفتار کرده و با خود ببرد. میترسیدم به سئوال کردن ادامه دهم. لرزش خفیفی در وجودم حس میکردم. انگشتانم را در هم فرو برده، سرم را پایین انداخته و به خودم تلقین کردم: “آرام باش، آرام باش”.  هر سئوالی که به ذهنم میرسید، بر زبان جاری نمیشد. دیگر سئوالی، حتی کلمه ای به ذهنم نمی رسید. از این میترسیدم که بنوشه یکدفعه شروع به گریه و داد و قال کرده و  سرو صورت بخراشد. به جیغ و دادش خیرالله و مشهدی فیضه تصور کنند که دارم بلایی سر دخترشان میاورم  در اتاق معاینه را باز بکنند. نه از آبرو، حتی از جان خود نیز نمی ترسیدم. بیمم از این بود، که نتوانم موضوع را تا نتیجه دنبال کنم و مسئله به تکرار فاجعه دهکده کوللار بیانجامد. نشست های رواندرمانی متوالی ای که در کتابهای زیگموند فروید و دیگران خوانده بودم،  در اینجا کاربرد نداشت. اگر به خیرالله میگفتم امروز به نتیجه نرسیدم،  فردا و هفته بعد و هفته های بعد هم بیایید، این کار را که نمیکردند، هیچ، فردا در کل محال شایعه درمی آمد که: “دکتره رو دختر خیرالله چشم داره، دختره هیچ چیش نیس ها، میبردش توی اتاق، نمیدونم باهاش چکارکنه” تمام جرأتم را جمع کردم و خواستم بپرسم: “دوست نداری زلیخا مادر شوهرت باشه؟” ولی این سئوال هم پیش خودم بی محتوا و احمقانه جلوه کرد. به خود طعنه زدم: “اینکه نشد معاینه، بیشتر به پرس و جوی مامور امنیتی شباهت داره تا یک محاوره پزشک با بیمارش” . مأیوسانه رو به پنجره برگشته و دوباره شروع به تماشای فضای بیرون کردم. ماه در آسمان بلند شده و نورافشانی میکرد. زیر نور ماه و انعکاس آن روی برف، مسافتهای دوری را میشد دید. دو چیز نامشخصی که در دویست – سیصد متری، روی برفها حرکت میکردند،  توجه ام را جلب کرد. دقیقتر که شدم متوجه شدم که دو گرگ هستند که دارند به طرف درمانگاه نزدیک میشوند. هر چه نزدیکتر میشدند زیباترو زیباتر دیده میشدند. دو گرگ سفید بودند که فارغ از ترس و وحشت کشته شدن بخاطر «خون تحویل ندادن» سرو کول هم میپریدند و باهم بازی میکردند. آه عمیقی از ته دلم برآمد و با خود فکر کردم،”کاش ما آدمها هم گرگ بودیم، به اقتضای طبیعتمان خرگوش را پاره میکردیم و میخوردیم ولی گله گله همدیگر را از دم تیغ نمیگذراندیم. انسان شده ایم که چه گهی بخوریم. هم خرگوش را، بره و گوسفند را، گاو را، حتی خود گرگ را هم میدریم و بعد هم گلّه گلّه همدیگر را به خاطر هیچ از دم تیغ میگذرانیم. یکدفعه متوجه شدم که این افکارم را با صدائی بلند از ذهنم گذرانده ام، آنچنان  که بنوشه هم شنیده است. با ذوق کودکانه ای سرش را برگرداند و از پنجره به بیرون نگاه گرد و با آرامش کودکانه ای پرسید:

– آقای دکتر گرگ اند؟

با صدائی حاکی از یأس و تأسف گفتم:

-آره گرگند، بیا از نزدیک تماشا کن.

از روی تخت معاینه پایین پرید و مثل دختر بچه ای در کنارم ایستاد. بدون اینکه خود متوجه مفهوم حرفم بشوم گفتم:

– ببین، اینها گرگند، مثل ماها نیستیند، اینها با خود مهربانتر از ماها هستند.

با احساس آرزوی عمیقی گفت:

– کاش من هم یک گرگ بودم، آنوقت از دست این خواستگارها راحت میشدم.

به امید اینکه بتوانم دلگرمی و امیدی بهش بدهم،  گفتم:

– امروز صبح به مادرت سفارش کردم که در امر نامزدی و اینها دست نگه داردند.

چشمانش کدر شد، اشک دور چشمانش حلقه زد، لبهایش جمع شد، چانه اش مچاله شده و به لرزیدن افتاد، زانوانش سست شد. گوئی به یکباره جسمش از روح خالی بشود، همچون  شتری بر کاشی های سرد کف اطاق زانو زده با های های به گریه افتاده و با ناخنهایش شروع به دریدن سرو صورت خود کرد. طوفانی که ترسش را داشتم برخاست. بین گریه هایش با کلماتی منقطع و نا مفهوم گفت:

– امروز نشه، فردا، فردا نباشه، پس فردا و یا پسین فردا، بلاخره روزی منو دست گردن کلفتی میدهند و شب عروسی سرم را میبرند و گوشتم را از استخوانم جدا میکنند.

از ناعلاجی و عجز با دو دستم صورتم را گرفته و در طول اتاق شروع به قدم زدن کردم. شاید ده دقیقه یا بیشتر های های گریه کرد. هیچ چیزی برای گفتن نداشتم. جز سکوتی پر از عجز و ناعلاجی چیزی برای عرضه کردن نداشتم. هر کلمه ای که میخواستم بگویم،  برایم بی معنی و بی محتوا جلوه میکرد. برای چندمین بار با تمام وجودم حس کردم که اطلاعات کلماتی و آنچیزی که میشد در کتابها خواند،  شنید و یا گفت، در مقابل احساس جز پر کاهی روی امواج وحشی دریایی طوفانی و پرتلاتم نمیوانست باشد. بعد از اینکه دلش خالی شد، یواش یواش آرام گرفت و در سکوتی عمیق، آکنده از اندوهی سنگین فرورفت. روبرویش زانو زدم و دستهای بی روحش را در دو دستم گرفته و آرام تکانش دادم. بدون اینکه سرش را بلند کند به صورتم نگاه کرد، با صداقت اطمینان دادم: “بنوشه، دخترم، من به تو قول میدهم، به بهای جانم که شده باشد، نمیگذارم تورو شوهر بدن”. آه عمیقی کشید و ناباورانه نگاهش را به چشمانم دوخت.

بعد از چند دقیقه بلند شده و در اطاق معاینه را باز کردم. در سالن انتظار عبدالله گوشه سالون با فاصله چند صندلی از خیرالله و مشهدی فیضه نشسته و ظاهراً مشغول خواندن چیزی بود. با دیدن من آرام بلند شد، به طرف من آمده و در حالیکه با دست به خیرالله و مشهدی فیضه اشاره میکرد، که خود را به شال و کلاه و پالتو پیچیده و روی صندلیهای سرد به همان شکلی که نشسته بودند، خوابشان برده بود، با صدائی خفیف دم گوشم پچ پچ کرد:

– آقای دکتر شانس آوردین، خوابشان برده، صداتون تا سالن میومد، اگه بیدار بودن در اتاق رو میشکودند.

– زلیخا کو؟

– همان ده دقیقه اول حوصله اش سر رفت، گفت” تا هوا تاریک نشده من برم”

با حرکت سرگفته اش را تأیید کرده و به طرف خیرالله رفته و شانه اش را تکان دادم. مشهدی فیضه قبل از خیرالله بیدار شد و با ترس و التماس پرسید.

–  آقای دکتر، دختره چه شه؟

بدون اعتنا به حرفش خیرالله را بیدار کرده و هر دو را به اطاق معاینه هدایت کردم. بنوشه هنوز از روی کاشی های سرد کف اطاق بلند نشده بود. در را بستم و بعد از چند ثانیه سکوت، خود را جمع و جور کرده، رو به مادر بنوشه گفتم:

– مشهدی فضّه خانم، من حاضرم هر کاری که از دستم بربیاید، بکنم، ولی متأسفانه باید بگویم که بیماری بنوشه هیچ درمانی ندارد. فقط از شما خواهش میکنم از قید نامزدی و ازدواج بگذرید. بگذارید دخترتان چند مدت کوتاه عمرش را در آرامش زندگی کند، خانواده دیگری را هم بدبخت نکنید، عمر بنوشه کوتاه خواهد بود.

بغض گلوی مشهدی فضّه را گرفت، اشک دور چشمانش حلقه زد، درحالیکه دستاننش را به هم میمالید، هق هق گریه اش بلند شد، و با آه گفت:

-ای خدا چکار کنم؟

خم  شده بنوشه را بغل کرده و بلند کرد:

– پاشو، بچه ام، پاشو.

خیرالله مات و مبهوت مانده بود و سعی میکرد جلو ریختن اشکهایش را بگیرد. از میان بغض سنگینش منقطع و نا مفهوم پرسید:

– آقا دکتر، اگر به اردبیل…….و یا تبریز …….ببریم……….علاجی پیدا میشود؟

با اطمینان خاطر گفتم:

– بیهوده خودتان را اذیت نکنید، بگذارید دخترتان چند صباح آخر عمرش را با آرامش بگذراند. مشهدی فضّه بنوشه را بلند کرد. شال و کلاه و پالتوش را پوشاند. در سکوتی سنگین و آکنده به اندوهی عمیق تا دم در خروجی رفتیم. یکدفعه به یاد گرگهایی که دم پنچره درمانگاه بودند افتادم و رو به خیرالله گفتم:

-خیرالله! عصری دو تا گرگ اینجا بودند، مواظب باشید.

در حالیکه با چشمش به طرف راست بدنش اشاره میکرد گفت:

– نگران نباشید آقای دکتر، تفنگ لوله کوتاه پیشمه.

آخرین نفری که از در خارج شد بنوشه بود، که در حین خارج شدن  با نگاهی دزدانه ولی با نشاط و پراز شور زندگی و لبخندی معصومانه بدون هیچ کلامی خداحافظی کرد.

لینک به قسمت اول

پاسخ ترک

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید