از یادادشت های سیروس غضنفری – قسمتهای 22، 23 و 24

0
157

از یادادشت های سیروس غضنفری – قسمتهای بیست و دوم، بیست و سوم و بیست و چهارم

انجمن نجات، مرکز آذربایجان شرقی، یازدهم ژوئیه ۲۰۱۵:…  بالاخره روزی رسید که دولت صدام حسین با حمله آمریکا سرنگون شد و کل سازمان و ارتش به اصطلاح آزادی بخش زیر چتر و تحت کنترل نیروهای آمریکایی قرار گرفت . در این میان خبر دستگیری مریم و برخی اعضای سازمان در پاریس توسط پلیس فرانسه شوک عجیبی به کل تشکیلات وارد کرد و همه جا خوردند که مگر خواهر مریم در فرانسه است …

لینک به قسمتهای اول تا پنجم
لینک به قسمتهای ششم، هفتم و هشتم
لینک به قسمتهای نهم و دهم
لینک به قسمتهای یازدهم و دوازدهم
لینک به قسمتهای سیزدهم، چهاردهم و پانزدهم
لینک به قسمتهای شانزدهم، هفدهم و هجدهم
لینک به قسمتهای نوزدهم، بیستم و بیست و یکم

از یادادشت های سیروس غضنفری عضو سابق ارتش رهائی بخش – قسمت بیست ودوم

لینک به منبع
اعمال ننگین مسعود رجوی هرگز ازخاطرم نمیرود!

روی آوردن به ماموریت های مرزی وداخلی

بعد از انتخاب آقای خاتمی ، رهبری سازمان برای اینکه جلو اصلاحات در ایران را بگیرد و خاتمی را بسوزاند دست به یک سلسله اقدامات نظامی زد ،

این عمل از سوی دولت عراق حمایت می شد و عراق سازمان را تامین مالی می کرد.

طوریکه در این ایام پنج قرارگاه جدید در مناطق مرزی مانند : بصره ، العماره ، جلولا و مقر فرماندهی در سعیدیه نزدیک سپاه دوم عراق ساخته شد. و معلوم شد که صدام هم دنبال این است که ثبات ایران را بر هم بزند و اینکار تنها از سازمانی بر می آمد که سالیان سال مزدور و ستون پنجم دولت صدام بود ولی سازمان وانمود کرد که اینها اعمال استراتژیکی خود اوست و ملت ایران یک مبارزه جدیدی بوجود آورده و در داخل کشور عملیاتهای نظامی انجام می دهند و تاکتیکشان این بود که با زدن مقرهای فرماندهی و یا مقامات بالا و ترور شخصیتها و تهدید مقامات وارد یک مرحله جدیدی شوند و نام عملیاتها را عملیات سحر گذاشتند و در این مرحله کل نیروها را در واحد های کوچک ۳ الی ۷ نفره سازماندهی کردند و دوره جدید آموزشهای آن مرحله را شروع کرد و این مرحله حدود ۸ ماه طول کشید که نتیجه آن فقط باز کردن میدان مین و شناسایی بود و اینکار بهترین سرگرمی برای نیروها بود .

این مرحله هزار معبر نامیده شد و ایدئولوژی هزار شین ( هزار تا شورای رهبری زن) هم آن بود که در این مرحله پی پی اس PPS می آوردند و از مرز عبور می دادند تا از این طریق از داخل کشور نیرو بیاورد .PPS نیروی جدیدی بود که سازمان آنرا از یک جای دیگر آورده بود و چون شک داشتند که امکان دارد نفوذی باشند آنها را اینطور آزمایش می کردند که اگر بعد از آمدن به ایران مجدداً بر می گشت معلوم می شد این نفوذی نیست. و اینکار بی جواب ماند چون نیروی PPS که خودش در داخل سازمان به تله افتاده بود با این روش توانست خودش را رها کند و بگریزد .

بعد از پایان این مرحله ماموریت های راه گشایی شروع شد.

ماموریتهای راه گشایی ماموریتهایی بودند که می بایست نیروها درگیر می شدند و در این مرحله هرقرارگاه باید واحدهای مشخصی را برای ضربه زدن به جمهوری اسلامی آماده می کرد و مسعود در این مرحله به گفته خودش سه بار با مقامات عراقی از جمله وزیر دفاع، معاون رئیس جمهور و وزارت خارجه دیدار داشته است تا توانست راه درگیری را در مرز باز کند ،

درگیری در مرز برای نیروها خوب نبود ولی سازمان اینکار را می کرد تا همه نفرات در تمام جنایات سازمان سهیم باشند تا نتوانند بعداً به ایران باز گردند . این اقدام برای نشست های سال ۸۰ بود که ما بعداً متوجه شدیم که سازمان چطور می خواست راه خروج از سازمان را ببندد. بعضی ها که شکاف داشتند و به خاطر نداشتن عملیات بعد از خروج از سازمان می توانستند به کشور برگردند و چون سازمان می دانست چنین شکافی در ذهنها است با ماموریتها می خواست این شکاف را از بین ببرد و این ماموریتها در مرز حدود ۱۳ ماه طول کشید یعنی تا اواخر سال ۷۹ طول کشید و حدود ۵۳۰ ماموریت اعلام کرد و در جمع بندی این ماموریتها گفتند که جمهوری اسلامی هم ۷۸ موشک به قرارگاه ها در مناطق مرزی زده است.

مرحله نشست طعمه شروع شد چون سود ان مرحله خیلی چشمگیر بود و پرتاب موشکها تبلیغی شد که سازمان بتواند با گذاشتن نام صدور بحران بر جمهوری اسلامی مجدداً حرفهای خودش را تکرار کند .

تاریخ فراموشکار نیست، تاریخ بد و خوب را سوا می کند، تاریخ چون آئینه است و رخدادها را همانگونه که اتفاق می افتند نشان می دهد، ازتاریخ باید آموخت، از تکرار تجربیات تلخ تاریخ باید جلوگیری نمود و از درس های شیرین تاریخ باید پند گرفت وبه آنها رنگی نو زد. تاریخ معلم بزرگ هرپند گیرنده ای است.

من دیدم که رهبری بنفع خود از خون دیگران مایه می گذارد که امیدوارم آیندگان از درس گیری از آن، درباتلاقی گرفتار نشوند که ما شدیم.

ادامه دارد

ازیادادشت های سیروس غضنفری عضو سابق ارتش رهائی بخش – قسمت بیست و سوم

لینک به منبع

مریم رجوی مجاهدین خلق فرقه هانشست های عملیات جاری+سند

اعمال ننگین مسعود رجوی هرگز از خاطرم نمیرود!

پرواز مریم به فرانسه برای تحقق وعده اول پاریس بعد تهران

درسال ۱۳۷۲ طی یک نشست با شکوه برای اولین بار مریم انقلاب ایدئولوژیک خود را جشن گرفت و شورای رهبری (تماماً زن) را معرفی کرد و از بابت این کار به خود می بالید.

در آن موقع ۱۲ عضو و ۱۲ کاندید عضو شورای رهبری معرفی شد . مریم همه آن ۲۴ زن را روی سن برد و خود در وسط آنها قرار گرفت و با غرور تمام گفت : به امید روزی که این صف تا تهران برسد و بعد شعار “می توان و باید” را سر داد. البته طی سالهای گذشته تعداد اعضای شورای رهبری بسیار زیاد شده بود و در هر مرحله ای از انقلاب تعدادی به عنوان شورا معرفی می شدند و تقریباً هر یگانی یک یا چند عضو شورای رهبری داشت.

فلسفه انقلاب ایدئولوژیک مریم این بود که بتواند همه اعضای سازمان را به مجاهدینی تبدیل کند که در مجاهدت و مبارزه زیر نظر قانون مسعود باشد.(مریم در نشست های عمومی بارها بیان می کرد که تنها مبارز واقعی صحنه , خود مسعود است که یک تنه با رژیم و اضداد خارجه نشین تا بورژوازی ضدانقلاب در تمامی عرصه ها می جنگد . (

هدف انقلاب هم همین بود تا نیروها به لحاظ ایدئولوژیک از درون خود پالایش شوند و عناصر ضد ارزشی و ارتجاعی و بورژوازی ( ازنظر خودشان وفریبی که دراین ادعا بود) را کنار زده و ارزش های مثلا انقلابی و مترقی را جایگزین کنند تا همه از جنس مسعود شوند و البته شورای رهبری اولین افرادی بودند که به این مرتبه ایدئولوژیک رسیده بودند .

مسعود هم بارها در نشست های حوض (در بغداد) گفت: نیروهای چپ , اکثریتی ها, اقلیتی ها و غیره …. مبارزه مسلحانه را کنار گذاشتند و درون توده ها عقب نشینی کردند البته توده های فرانسوی نه توده های ایرانی , مسعود بارها این مسئله را با طعنه و کنایه می گفت……

و می گفت ما با انقلاب مریم توانستیم سر مبارزه و اصولمان ثابت قدم و سرافراز بمانیم و موضوعی که در انقلاب ایدئولوژیک خیلی روی آن تاکید می شد این بود که ارتجاع و بورژوازی دو روی یک سکه اند. بطور خاص بورژوازی را ( بدون آنکه بگویند خود چه هستند) بسیار کثیف و استثماری می نامیدند و بمراتب خطرناکتر از ارتجاع می دانستند و مثلا با نمادهای آن بشدت در تشکیلات برخورد و سرکوب می کردند .

بالاخره روزی رسید که دولت صدام حسین با حمله آمریکا سرنگون شد و کل سازمان و ارتش به اصطلاح آزادی بخش زیر چتر و تحت کنترل نیروهای آمریکایی قرار گرفت . در این میان خبر دستگیری مریم و برخی اعضای سازمان در پاریس توسط پلیس فرانسه شوک عجیبی به کل تشکیلات وارد کرد و همه جا خوردند که مگر خواهر مریم در فرانسه است , ناگفته نماند اگر مریم دستگیر نمی شد حضور مریم در فرانسه بطور کلی برای اعضای سازمان مخفی می ماند . پس از آن بود که فهمیدیم مریم و مسئولین رده بالای سازمان قبل از شروع جنگ به فرانسه گریخته اند .

هر چند صفی تا تهران محقق نشد اما صفی تا پاریس که محقق شد و خواهر مریم بجای اینکه تهران را فتح کند در قلب بورژوازی جای گرفت . چه فرقی می کند به قول مسعود ارتجاع و بورژوازی دو روی یک سکه اند تهران نشد پاریس که شد و ماها در بیابانهای عراق اسیر و سرگردان و بلاتکلیف بودیم .

تابستان ۷۲ در قرارگاه اشرف پروسه پذیرش را می گذراندیم به مدت ۶ ماه، البته این ۶ ماه بیشتر چک امنیتی بود. بگذریم ,

یک روز یک نوار ویدئویی گذاشتند , چند بار هم تکرار کردند و این ویدئو مقدمه ای بود برای وارد کردن نیروهای پذیرش به مرحله انقلاب ایدئولوژیک و سپس نشستی ترتیب دادند و گفتند هر کس می خواهد برود بطور کتبی درخواست ورود به این مرحله را بدهد.(مسئول پذیرش وقت ژیلا دیهیم بود) که اغلب این درخواست را ندادند این موضوع مسئولین را بسیار ناراحت کرده بود . زنی به نام معصومه که یکی از فرماندهان یگان پذیرش بود مسئول نشست شد و با لحن بسیار تند و توام با تهدید به همه گفت طیف وسط نداریم یا مبارزه و سازمان را انتخاب کنیم یا رژیم و مقابل مبارزه را .

این موضوع یک انتخاب آزادانه نبود بلکه جبر و تحمیل بود چون اگر نمی پذیرفتی وارد انقلاب بشوی از سرنوشت خود بی اطلاع بودی و کسانی هم بودند که بطور شبانه معلوم نشد به کجا منتقل شدند و به چه سرنوشتی گرفتار شدند.

خلاصه مدتی که در تشکیلات بودم هر چه زمان می گذشت اختناق و فشار بر روی نیروها تحت عنوان انقلاب ایدئولوژیک سخت تر و شدیدتر می شد . البته همه اینها علت خاصی داشت چون زمان بکلی به ضرر سازمان بود و باعث می شد خیلی از مسائل برای نیروها روشن و شفاف شود و بنوعی افراد به ماهیت دروغین سازمان و نفراتش پی می بردند و افراد در تشکیلات به انفعال کشیده می شدند و سازمان بهای این دروغگویی هایش را سنگین می داد لاجرم هر روز تحت نام بندهای انقلاب بحث های ایدئولوژیک می کردند تا هر چه بیشتر افراد را به بند اسارت ذهنی و روحی بکشانند البته توام با فشارهای دیگر که کسی جرات سرکشی و اعتراض نکند . هر چه جلوتر می رفتیم فشار مضاعف و روز افزونی به نیروها وارد می کردند . آخرین روزهای قبل از حمله آمریکا به عراق یکسری نشست هایی برگزار کردند که خود مریم مجری اصلی بود مسعود هم بعضی جاها وارد می شد و کمک مریم می شد . چندین روز پیاپی بحث های ایدئولوژیک صورت گرفت .

روز آخر نشست تعدادی پرچم های سرخ رنگی روی سن بود و در پایان نشست مریم شخصاً به نماینده هر یگان با دستان خودش یک پرچم سرخ می داد و این پرچم برگرفته شده از پرچم سرخ حسینی بود که میخواستند وانمود کنند و اینگونه جلوه دهند که نزدیک است نیروها حسین وار و عاشورا گونه بجنگند .

طولی نکشید که آمریکا دولت عراق را سرنگون کرد و طبق صحبت و قرار قبلی مسعود در صورت حمله آمریکا ما هم باید به سمت ایران حرکت می کردیم .

اما در لابلای این زمان هرگز دستوری توسط رهبری ذیصلاح صادر نشد . خلاصه ارتش آزادی بخش توسط آمریکائی ها یک جا جمع شده و خلع سلاح شدند البته به فرمان رهبری ذیصلاح که خودش هنوز هم معلوم نیست کجا قایم شده و خواهر مریم با پرچم سرخ حسینی عاشورا گونه به فرانسه گریخت و بعد از دستگیری اش متوجه شدیم همه فرار کردند و ما تنها ماندیم . آنجا بود که فهمیدیم چه کلاه بزرگی سرمان رفته است.

ازیادادشت های سیروس غضنفری عضو سابق ارتش رهائی بخش – قسمت۲۴

لینک به منبع

ابراهیمی نیکبخت صداقیزندگی ما در پادگان مخوف اشرف و زندگی مریم رجوی ! خود قضاوت کنید

اعمال ننگین مسعود رجوی هرگز ازخاطرم نمیرود!

نشست طعمه:

نشست طعمه در شرایطی شروع شد که مسعود رجوی در استراتژی خود به بن بست رسیده بود و می دانست که آینده روشنی ندارد و در مأموریتهای مرزی و داخلی آنطور که باید نتیجه به دست نیاورد . و چون فکر می کرد با زدن خمپاره به مقرهای دولتی جمهوری اسلامی را تحریک به جنگ خواهد کرد و مثل جنگ ۸ ساله ، جنگ دیگری تکرار خواهد شد ولی تیمها در داخل دستگیر شدند یا خودشان را تسلیم کردند و این باعث شد که مسعود به هدف اصلی خودش نرسد .

هدف مسعود از اینکار ایجاد ناامنی و جنگ بود و چون ماشین جنگی صدام در خلیج از بین رفته بود و آنطوریکه می باید وارد جنگ می شد قدرتی نداشت ، از اینرو سازمان می خواست جنگ را به پای صدام بکشد و این هدف نیز شکست خورد چون نه جمهوری اسلامی پای جنگ آمد و نه سازمان توانست عملیات داشته باشد از اینرو دست به یک جنایت داخلی زد که بتواند انتقادات درون تشکیلات را که به مسعود برمی گشت به خود نفرات برگرداند و این نشست حدود ۴ ماه طول کشید و بچه هایی که در ایران دستگیر شده بودند جمهوری اسلامی آنها را اعدام نکرد و بعضی از آنها را همان موقع آزاد نمود و این در درون تشکیلات باعث شد که بچه ها که تا آنروز فکر می کردند اگر در ایران دستگیر شوند حکمشان اعدام است.

با اینکار دولت ، شکافی در ذهنشان ایجاد شد و فرارهای داخل تشکیلات شروع شد از اینرو مسعود دست به برقراری ضابطه جدیدی در درون تشکیلات زد :

۱- هر کس بخواهد فرار کند بخاطر اطلاعاتی که دارد تحویل مقامات عراقی خواهیم داد تا در زندان ، این اطلاعات بسوزد و بعداً هرجایی خواست برود.

۲- هر کس می خواهد از سازمان برود می باید تا سال ۸۴ نزد سازمان بماند و بعد از ۸۴ تحویل دولت عراق خواهیم داد .

۳- هر کس طرح فرار داشته باشد او را به عنوان نفوذی و یا جاسوس و ورود غیر مجاز به عراق، تحویل دولت عراق خواهیم داد و در قانون اساسی عراق ورود غیر مجاز ۸ سال زندان دارد و بعد از ۸ سال دادگاه شروع می شود .

با گذاشتن این ضوابط خواست مجدداً یک دوره دیگر نیروها را در اسارت خود نگه دارد .

در این نشست ۱۵ روزه خود مسعود جلسه را کنترل می کرد . در این مدت نفری که می خواست بروند در جمع ۲۰۰ نفری می آوردند و او را سوژه آن نشست می کردند و هر چه از دهنشان بر می آمد نثار آن فرد می کردند . نفراتی که در آن جمع سوژه شدند ، مهدی افتخاری (فرمانده مهدی) ، حمید فلاحت، افشین فیروزه ، اردشیر …. و اندکی دیگر از نفرات را مسعود در آن جمع برای خودش کمک آموزش کرده بود و با اینکار می خواست همه را بر علیه همدیگر بشوراند تا بچه ها نتوانند برای خودشان یک تصمیم جدی بگیرند . بعد از جلسه های مسعود هر کس به مقر خودش در همان قرارگاه باقرزاده بر می گشت و تخلیه ذهنی می شد و هر کس اینکار را نمی کرد و یا به اینکارها تن نمی داد آن فرد را ساعت ۲ شب بیدار می کردند و نزد نسرین می بردند و نسرین که آنروزها برای خودش یک کابینه ۲۰ نفره تشکیل داده بود خودش کارهای شکنجه گری را انجام میداد ، فرد را به این جلسه می بردند . در لحظه اول مارک بریده به او می زدند و سپس یکی از نفرات مثل مهدی یا قاسم، درب قندان یا هر وسیله پرت کردنی را به طرف او پرت می کرد تا نفر تعادل خودش را از دست بدهد .

این کار را در زندانهای صدام می کردند ، موقعی که نفر را می گرفتند، یک دست کتک می زدند و بعد از آن با او صحبت می کردند و اینجا هم سازمان همان کار را می کرد ، گاهاً این کاربا پرت کردن صندلی پلاستیکی صورت می گرفت. اگر موضع نفر بالا بود او را به یک جای دیگر منتقل می کردند ، مثل زندان انفرادی و اگر خواسته های آنها در آنجا هم برآورده نمی شد یک کاغذ به نفر می دادند و او باید در آن می نوشت بخاطر مشکلات جیم (جنسیت) ، من از تشکیلات می روم و به جز ایران جای دیگر نمیروم و باید مصاحبه کامل کنم تا هرچه اطلاعات دارم همین جا از بین برود و در مقابل دولت چیزی نداشته باشم و از دو طریق می توانم به کشور خودم باز گردم ، یا از طریق قاچاق و یا از طریق دولت عراق .

هر دوی آنها پوشالی بود چرا که نفراتی را که قاچاقی خودشان می آوردند در مرز سربه نیست می کردند که قبلاً به آن اشاره شد.

همچنین داستان زندان ابوغریب هم برای هر کس روشن بود و شخص ناچار بود به خواسته های آنها تن بدهد و با این شیوه توانست تشکیلات را از یک نقطه تضعیف به یک نقطه ثبات بیاورد و بعد از این مرحله در مقرها نشست لایه ای گذاشته شد ، در این نشست باید تناقضات را بصورت فاکت می نوشتی و آن را اثبات می کردی . اثبات کردن آن نبود که واقعیتی در مورد سازمان باشد بلکه این فاکت باید اثبات می شد که تناقض ذهنی من اشتباه است و نفرات از روی اجبار ناچار می شدند فاکت را اثبات کنند.

این مسئله باعث شد که تشکیلاتی که نفراتشان به همدیگر فحش نداده بودند ، فحش بدهند و مسعود این کار را آگاهانه کرد تا نفرات را خرد کند و زیرآب همدیگر را بزنند . مثلاً به نفر می گفتند خر هستی و اگر نفر صحبتی نمی کرد فحش دیگری نثارش می کردند و اگر موضع می گرفت مجدداً فحش های بدتری نثارش می شد و نفرات می دانستند که باید از این داستان طوری خودشان را خارج کنند به همین خاطر از قبل باهم هماهنگ می کردند که موقعی که سوژه شدند دوستانشان چه سرو صدایی را ایجاد کنند که طرف را از زیر آن معرکۀ دربیاورند . و یا بعضی از بچه ها جواب می دادند و با اینکار دعوا می شد و اکثریت دنبال این هدف می گشتند که با دعوا این نشست را یک طوری فیصله دهند و به اتمام برسانند . در طول این مدت پنج نفربخاطر حرفهایی که به آنها می زدند دست به خودسوزی و خودزنی زدند آنها اینکار را کردند تا در آینده ثابت شود که تشکیلات بسته چه بلاهایی بر سر نفراتشان می آوردند و تاریخ یک روز به این گواهی دهد که در آن مدت رجوی سر نفرات چه آورده است . برای پوشاندن تحلیلهای غلط خودش و نگه داشتن نفرات در حصار خودش و از بین بردن ارزشهای انسانی ، هر فرد راچطور و با چه زبانی زجر می داد و این نشست جنگ با بورژوازی؟؟!! بود (یعنی بستن راه خارج) . چون نفرات خواهان رفتن به خارج بودند و چون اگر خارج می رفتند کینه ای را که نسبت به سازمان داشتند تبدیل به اپوزاسیون علیه سازمان می شد و سازمان را افشا می کردند به همین خاطر مسعود اینکار را کرد تا راه خارج رفتن تا ابد در ذهنها بسته شود و هیچکس جرأت نکند حرف رفتن بزند تا با اینکار در بیرون منافع خودش را دنبال کند و رک می گفت اگر اینکار را نکنید سازمان از هم می پاشد . در این نشستی که مسعود آنرا طراحی کرده بود و خودش نیز مجری برنامه بود خودش را بیگناه نشان می داد که من اینطور نگفته ام که نشست برگزار شود تا با این کارمسئولین را زیر سؤال ببرد و همه از این کار آگاه بودند و می دانستند که مسعود خودش این کار را کرده و نفرات عقده ای را سر کار گذاشته تا بتواند جنایت تمام عیاری بر علیه نیروهایش انجام دهد .

نفرات برای اینکه از این مهلکه هم خلاص شوند تعهدهایی امضاء کردند که اگر یک روزی هم فردی خطا می کرد کارش به زندان و سربه نیست شدن می کشید ولی چون خدا شاهد کار بود اینکار را طوری جور کرد که سازمان به آن خواسته خود نرسید و جنگ عراق شروع شد و حضور آمریکا باعث شد که نام مسعود هم در کار نباشد و نیروها بدون دردسر با فرار کردن یا جداشدن به نزد آمریکائیها بروند و دنبال زندگی و آزادی خود سرپلی پیدا کنند و اگر این نبود مثل بقیه ناچار دست به خودکشی یا خودزنی می زدند.

در پایان نشست تعهد نوشتن ، فاکتهای جیم را از نفرات گرفتند . هدف تنها خرد کردن شخصیت نفرات بود . چون در یک جمع می بایست لحظه های خود را می نوشتی و آنرا می خواندی ، اگر کسی هم اینکار را نمی کرد مارک نفوذی وزارت اطلاعات را می خورد و نام این فاکت نویسی غسل هفتگی نام داشت .

پاسخ ترک

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید