چرا مرا از پدر و مادرم جدا کردند؟ چرا هیچکس به حرف من گوش نداد؟

0
91

چرا مرا از پدر و مادرم جدا کردند؟ چرا هیچکس به حرف من گوش نداد؟

برگردان بخشی از مصاحبه سمیه قائم نیا در روزنامه سراسری “تراو” هلند شنبه 24 سپتامبر2011

مصاحبه سمیه قائم نیا با روزنامه تراو هلند، ترجمه مسعود جابانی، راه رهایی، سی ام سپتامبر 2011

http://payamerahai.com/?p=1981#more-1981

http://payamerahai.com/?p=1989

داستان زندگی سمیه قائم نیا دختری که در سن ده سالگی به همراه برادر هشت ساله اش حسین و خواهر هفت ساله اش صفورا در بحبوحه جنگ خلیج به همراه صدها کودک دیگر به سراسر اروپا فرستاده شد.

حالا سمیه خودش مادر است و خاطرات تلخ خویش و تجاربی را که آموخته است را به تصویر می کشد. شاید قلم تنها راه رهائی او از تالمات روحی باشد. سمیه امروز در کسوت یک خبرنگار از تجارب خویش برای حل مشکلات اجتماعی مهاجرین و پناهجویان در کشور میزبان استفاده می کند.

” من در سال 1991 به همراه خواهر و برادر کوچک ترم به هلند آورده شدیم. ما از یک سفری که جمعا سه سال طول کشیده بود به سختی خسته شده بودیم. داستان ما از زمانی شروع شد که روزی از ایران به همراه مادرمان به عراق رفتیم پدرم قبلا در آنجا نزد مجاهدین بود او که تحصیلات خوبی داشت و بسیار ایده آلیسم هم بود نتوانست که بیش از این در رژیم جمهوری اسلامی بماند . آنها با اعتقاد به آزادی و دمکراسی در ایران به مجاهدین خلق که زمانی مردمی و گسترده بودند ملحق شدند. ملحق شدن به مجاهدین یعنی قربانی شدن و گذشتن از تمامی تعلقات فامیل و حتی از بچه هائی که به تو وابسته هستند. مجاهدین توسط صدام حسین حمایت می شدند.

بدین گونه اتفاق افتاد که در یک شب نا آرام در زمان جنگ خلیج که انفجار گلوله ها همه جا را پر کرده بود من و خواهر و برادرم به همراه صدها تن از بچه های اعضاء مجاهدین با اتوبوس اشرف را ترک کردیم. در آن زمان من هنوز 9 سال داشتم مجاهدین به ما گفتند کهدر عراق امنیت وجود ندارد زمانی که شرایط بهتر شود ما دوباره برمی گردیم. پدر و مادرم بسیار مضطرب بودند ولی سعی می کردند که خود را آرام نشان دهند.

در یک اتوبوس قدیمی و اوراق در حالیکه از ترس میلرزیدم با یکدست خواهرم را که گریه می کرد در آغوش گرفته بودم و دست دیگرم در دست برادرم بود. اصلا نمی دانستیم که به کجا می رویم . من بیش از هرچیزی دو دستی به خواهر و برادرم چسبیده بودم و نگران آنان بودم. پس از چندی به اردن رسیدیم و در هتلی به همراه چندین مربی و سرپرست ساکن شدیم.

در آنجا ما از هم جدا نگهداری می شدیم. پس از چندی ما جدا از یکدیگر به آلمان آورده شدیم و دوباره توانستم در کنار خواهر و برادرم قرار گیرم. در یکی از شبهای سپتامبر 1991 ما را به آمستردام آوردند. بسیاری از بچه ها به خانواده های سمپاتیزان مجاهدین سپرده شدند بجز من و خواهرم که هنوز کسی برای نگهداری ما پیدا نشده بود. برادر هشت ساله ام را به زنی که خود در کمپ پناهندگان زندگی می کرد و مشکل جدی روانی داشت سپردند. او نمی توانست از ما سه تا یکجا نگهداری کند. بعد از گذشت سه ماه بحرانی او را به خانواده دیگری سپردند. برای من و خواهرم نیز جائی پیدا شد آنها ما را به یک زوج سالمند هلندی سپردند با این قول که اقامت ما در آنجا موقت خواهد بود.

آنجا بود که شوک اصلی به من وارد شد مانند درختی که ریشه اش قطع شده باشد در دلتنگی و حسرت شنیدن صدای مادر، زبانی که اصلا نمی فهمیدیم و بیمزگی خوراک گل کلم و تعجب نگاه کودکان همسن مان که تا آنوقت خارجی ندیده بودند مواجه شدم.

ولی بهرحال جائی برای خواب پیدا کرده بودیم پس از مدتی به مدرسه رفتیم و توانستیم در امنیت بازی کنیم و رفته رفته ترس از ما رخت بربست. پس از یک سال می توانستیم راحت هلندی صحبت کنیم و دوستان زیادی هم پیدا کردیم.

سازمان سرپرستی کودکان پناهجو به ما کمک کرد و ما را تحت پوشش خود قرار داد. ولی همیشه در آن سن سئوالاتی داشتیم که بی پاسخ می ماند.

چرا ما اینجا هستیم؟ چرا همه جا صلح نیست؟ چه اتفاقی برای مامان و بابا افتاده است؟ سئوالاتی که گاها در این مورد خواهر و برادرم از من می کردند نمی توانستم پاسخ بدهم . سعی می کردم که انان را به نوعی آرامش بدهم. آن زمان می بایست حتی در مورد مجاهدین که چگونه ما را به هلند آورده اند چیزی نگویم تا مبادا آنان به مشکلی بربخورند. سازمان پناهدگی و دادگستری می خواست بداند که ما چگونه و به چه تعداد و چرا به هلند آورده شده ایم.

بچه ها برای رسیدن به اهداف فردی و گاها سیاسی فرستاده می شوند . پدران و مادرانی که فکر می کنند که با فرستادن کودکانشان به این کشورها آنان وضعیت بهتری پیدا خواهند کرد. سرپرست من به شدت از اینگونه تفکر عصبانی است و می گوید کدام کودک از جداشدن پدر و مادرش خشنود می شود و با کوله باری از رنج و بدبختی و دروغ به جائیکه ناشناخته است فرستاده می شود.

این عصبانیت را خودم هم با تمام وجودم حس میکنم.

چرا مرا فرستادند؟ با چه هدفی؟ چرا هیچکس بصورت جدی به حرفهای من گوش نداد؟ ایا من ارزش دوست داشتن را نداشتم؟ یا شاید مرا برای قربانی کردن به دنیا آوردند؟

در سال 1995 من و خواهرم به منزل جدید رفتیم. در محل سرپرستی می توانستیم تولدمان را هم جشن بگیریم و لباس نو پوشیدیم. ما حق انتخاب پیدا کردیم و می توانستیم نوع غذائی را که می خوریم خودمان انتخاب کنیم.

بعد از اینکه هیجده ساله شدم توانستیم پاسپورت هلندی بگیریم. آنروز هرگز یادم نمی رود.

کیک خوشمزه ای را بین همه تقسیم کردیم ولی من در نهانم غم می جوشید و درونم را آتشم می زد.

این اندوه و فشار هر سال بیشتر شد به همون نسبت که بیشتر به عمق قضایا می اندیشیدیم بیشتر در خودم فرو می رفتم و برایم سئوال ایجاد می شد که چرا آنها (پدر و مادرم) جدائی از من را پذیرفتند و چنین تصمیمی گرفتند

بعد از اینکه هیجده ساله شدم توانستیم پاسپورت هلندی بگیریم. آنروز هرگز یادم نمی رود.

کیک خوشمزه ای را بین همه تقسیم کردیم ولی من در نهانم غم می جوشید و درونم را آتشم می زد.

این اندوه و فشار هر سال بیشتر شد به همون نسبت که بیشتر به عمق قضایا می اندیشیدیم بیشتر در خودم فرو می رفتم و برایم سئوال ایجاد می شد که چرا آنها (پدر و مادرم) جدائی از من را پذیرفتند و چنین تصمیمی گرفتند و همزمان در آن سن کودکی چیزهای بسیاری به ما آموختند.

بعد از مدتی سریعا نوع تفکر هلندی بر من غالب شد و توانستم کاری را که پدر ومادرم انجام دادند حرکت غلطی بدانم. دلیل آن کاملا روشن بود چه کسی فرزندان خودش را با دنیای وحشی کنونی به محل نامعلومی می فرستد؟ ولی من پدر و مادرم را دوست دارم و تا ابد در قلب من هستند.

پس از چندی به همت پدر و مادری که نقش سرپرستی ما را داشتند و یاری متخصصین روحی- روانی ناتوانی های من به توانائی مبدل گشت و توانستم تاریخ زندگیم را مرور کرده و رفته رفته آن را درک کنم. من احساسات و نیازها و استعدادهایم را بکار گرفتم و با تمام توان کوشیدم تا در کشوری که بمن اعتماد بنفس و عشق داده است مثمرثمر باشم.

خواهر و برادرم نیز به همین صورت با عشق استعدادهای خودشان را فعال کردند و در رشته های داروسازی و معلمی به تحصیل پرداختند. ولی چه بر سر پدر و مادرمان آمده است ؟ در واقع چیزی نمی دانیم. فقط می دانیم که مادرم را هرگز نتوانستیم در جائی به خاک بسپاریم و پدرم هم نمی داند که حالا دیگر پدربزرگ شده است. آنها به ایده آلهایشان نرسیدند. حالا دیگر گذشته به حساب نمی اید. بعنوان یک ژورنالیست دیگر نمی خواهم در مورد خودم چیزی بنویسم. الان که کودکان بی سرپرست پناهنده را می بینم دوباره آن خاطرات در من تداعی میشود .

روزهای ترس و تنهائی و توهین و حقارت بدون اینکه آغوش گرم و مسؤلی در انتظارت باشد این سالها دیگر مانند گذشته به پناهجویان خردسال و نیازهای اولیه آنان توجهی نمی شود آنها به راحتی از کشور اخراج می شوند بدون آنکه خود در ورود به این کشور و خروجشان کوچکترین دخالتی داشته باشند. سازمانهای پناهندگی آن روزها می دانستند که در کشورهای جنگ زده بچه ها بدون اینکه خود بخواهند از پدر و مادرشان جدا می شوند. چیزی که برای بچه ها یک فاجعه وحشتناک محسوب می شود. الان بعد از گذشت آن سالها این بار بواسطه وضعیت اسفناک این پناهجویان خردسال اندوهگین شده ام و ازخودم می پرسم چرا به من سرپناهی و کمکی داده شد ولی برای آنها همه درها برویشان بسته است امروز من سی سال از آمدنم به هلند می گذرد.

پاسخ ترک

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید