خاطرات غلامرضا شکری از زندان سازمان مجاهدین خلق : روزهای سیاه ـ قسمت پنجم

0
54

وقتی که ایستادیم بازرسی بدنی شدیم بعد همه وسائل ما رو بیرون بردن و برگرداندن و همه جای اتاق را تفتیش کردند  آن هم نه به آرامی بلکه با سرو صدا کردن و دشنام دادن.  بعد معلوم شد قضیه چیست و مجید عالمیان برگشت گفت کلت رو کجا  مخفی کردید؟  پیداش میکنیم دمار از روزگارتان در میاریم. بعد از این حرف مجید و مختار یه چیزی در جوش عادل گفتند بعد هم رفتن بیرون و درب را بستند.  قلب یک به یک ما مثل چی میزد. در این میان چیزی بذهنم زد و گفتم اینها همه مار را لخت کرده بودند و آوردند اینجا چطور کلت آوردیم  داخل؟  همه با هم زدیم زیر خنده  و هر کسی سر جایش نشست. بعد از شام  بازم مختار جنت سرایی سرو کله اش پیدا شد و با آن لهجه شمالیش برگشت گفت آمارگیری داریم! من از دهنم در رفت گفتم کسی از اینجا بیرون نرفته چون راهی نیست که سیاج نکشیده باشند! برگشت داد زد گفت مگه از تو سوال کردم و هر چه لایق خودش و اقوامش بود نثار من کرد  من هم ساکت شده ونشستم. همه نفرات ردیفی نشستیم، آمار گرفت و رفت .آن شب تا صبح  داشتم به خانواده ام فکر میکردم  و بارها به خودم میگفتم چگونه فریب اینها را خوردم که حالا هم این بلا را سرم می‌آورند؟!صبح که شد توی اتاقها ولوله ای برپا شد،  یک دفعه درب اتاق ما باز شد و اسم چند نفر را خواندن که گفتن وسائلتون را جمع کنید و رو به دیوار بایستید تا چشم بند را بزنیم! ظرف چند دقیقه همه ما را بخط کردن و هر کسی باید پیراهن نفر جلوی را می‌گرفت وحرکت کند. توی راهرویی که بود چندین بار ما را چرخاندند و بعد توی یک اتاق  رفتیم…

خاطرات غلامرضا شکری از زندان سازمان مجاهدین خلق : روزهای سیاه ـ قسمت پنجم

غلامرضا شکری ، تیرانا ـ سایت نجات یافتگان از مجاهدین خلق در آلبانی ـ ایران آزادی ـ 31.10.2021

لینک به قسمت اول و دوم

لینک به قسمت سوم

لینک به قسمت چهارم

روزهای سیاه

قسمت پنجم

در مقاله قبلی تا آنجای پیش رفتیم که نقی ارانی همه ما را تهدید کرد که شما را زیر تانک میگذاریم و ما هر چند که ترس داشتیم ولی تنها چیزی که به ذهنم می‌آمد این بود ما که بیصاحب نیستیم .

سرو صدایی می‌آمد ومشخص بود که ته راهرو است ولی مشخص نبود صدای چه کسی است .

برای یکی دو ساعت هر کسی توی خودش بود که یکی از نفرات گفت بیایید بازی کنیم  که مقداری گل یا پوچ بازی کردیم.  یک دفعه درب اتاق باز شد وعادل داخل شدو گفت همه پاشید روبه دیوار بایستید .

وقتی که ایستادیم بازرسی بدنی شدیم بعد همه وسائل ما رو بیرون بردن و برگرداندن و همه جای اتاق را تفتیش کردند  آن هم نه به آرامی بلکه با سرو صدا کردن و دشنام دادن.  بعد معلوم شد قضیه چیست و مجید عالمیان برگشت گفت کلت رو کجا  مخفی کردید؟  پیداش میکنیم دمار از روزگارتان در میاریم. بعد از این حرف مجید و مختار یه چیزی در جوش عادل گفتند بعد هم رفتن بیرون و درب را بستند.

قلب یک به یک ما مثل چی میزد. در این میان چیزی بذهنم زد و گفتم اینها همه مار را لخت کرده بودند و آوردند اینجا چطور کلت آوردیم  داخل؟  همه با هم زدیم زیر خنده  و هر کسی سر جایش نشست.

بعد از شام  بازم مختار سرو کلش پیدا شد و با آن لهجه شمالیش برگشت گفت آمارگیری داریم!

من از دهنم در رفت گفتم کسی از اینجا بیرون نرفته چون راهی نیست که سیاج نکشیده باشند!

برگشت داد زد گفت مگه از تو سوال کردم و هر چه لایق خودش و اقوامش بود نثار من کرد  من هم ساکت شده ونشستم. همه نفرات ردیفی نشستیم، آمار گرفت و رفت .

آن شب تا صبح  داشتم به خانواده ام فکر میکردم  و بارها به خودم میگفتم چگونه فریب اینها را خوردم که حالا هم این بلا را سرم می‌آورند؟!

صبح که شد توی اتاقها ولوله ای برپا شد،  یک دفعه درب اتاق ما باز شد و اسم چند نفر را خواندن که گفتن وسائلتون را جمع کنید و رو به دیوار بایستید تا چشم بند را بزنیم! ظرف چند دقیقه همه ما را بخط کردن و هر کسی باید پیراهن نفر جلوی را می‌گرفت وحرکت کند. توی راهرویی که بود چندین بار ما را چرخاندند و بعد توی یک اتاق  رفتیم.

وقتی چشم بند را باز کردم  آنچه را می دیدم باور نمی‌کردم که حتی نفرات قدیمی تر را ببینم  آنهای که در عملیات‌های سازمانی مهران و دهلران شرکت کرده بودند و به بگفته  خود فرقه در عملیات فروغ هم  شرکت داشتند.

ترس برم‌ داشت که چه بلای سر من و بقیه میخواهند بیاورند!

_________________________

Gholamreza shekari 260-410

خاطرات غلامرضا شکری از زندان سازمان مجاهدین خلق : روزهای سیاه ـ قسمت چهارم

شب در حین صحبت بودیم که سرو صدای بلند شد. یکی را داشتند می‌زدند مشخص بود چندین نفر بودند و یک نفر را خوب داشتند با کابل و چوب میزنند که من از لهجه و صدایش  فهمیدم یکی از بچه‌ای ایلام است که داشت به مختار دشنام میداد ولی آنقدر چند نفره او را زدند که در یک نقطه دیگر صدایش در نمی‌آمد. تمام کسانی که در اتاق ما بودند سکوت کرده بودند و فقط گوش میکردند. یک دفعه مثل این که سکوت در همه اتاقها حاکم بود که یکی از پشت درب محکم به درب کوبیدو گفت:  مزدورها چرا سکوت کردید نوبت شما هم میرسه . برای لحظاتی همه ترسیده بودیم بخصوص سر حرف یکی از نفرات که فکر بکنم صدای نقی ارانی بود که گفت: همه رو زیر تانک میزاریم و کار رو با شما مزدوران یک سره میکنیم.  این حرف خیلی وحش ناک بود، یکی از نفرات به اسم فریدون زد زیر گریه، گفتم چه شده چرا گریه می‌کنی؟  برگشت گفت این چه بدبختی است که سر ما می‌آورند اینها خودشون ما رو آوردن اینجا حالا مامزدور شدیم که شروع به دلداری دادن اون کردم و گفتم نه اینها فقط حرف میزنن ناراحت نباش ولی ته دل خودم هم این بود یک علامت سوال در ذهنم بود که واقعا این کا را به سر ما می‌آورند؟

خاطرات غلامرضا شکری از زندان سازمان مجاهدین خلق : روزهای سیاه ـ قسمت چهارم

غلامرضا شکری ، تیرانا ـ سایت نجات یافتگان از مجاهدین خلق در آلبانی ـ ایران آزادی ـ 31.04.2021

لینک به قسمت اول و دوم

لینک به قسمت سوم

خاطرات غلامرضا شکری اززندان فرقه رجویدر سالهای  73و74

روزهای سیاه

در قسمت قبلی گفتم که بعضی از نفرات را به عنوان جاسوس در درون ما جامیدادند اما این فردی که در اتاق ما بود که اسم او هم سیامک بود و یک‌ پایش را هم از دست داده بود  پیش یک بیک بچه ها می‌رفت و می‌گفت که چیزهای که من  میگویم  گوش کن والا اینها آنچنان تو را کتک خواهند زد که فکر نکنم سالم ازاتاق بازجویی بیرون بیایی، چون سازمان دنبال این است که جاسوس رژیم ایران را پیدا بکند.( معلوم بود که  تمام این حرفها را به او گفته و خوب در این رابطه  تمرین کرده است)

می‌گفت حتی اگر از تو خواستند مصاحبه بکنی بکن و حتی دروغ هم بگو که رژیم ایران تو را فرستاده آنوقت ترا می بحشند  و بهترین غذا ها راهم به تو خواهند داد.

وقتی پسش من آمد به او گفتم:

سیامک من کاری به کسی ندارم و آنچه که واقعیت بوده را به آنها گفتم در ضمن من اصلا نمی‌خواستم به اینها بپیوندم خود اینها دنبال من آمدند و به من قول رفتن به اروپا را دادند، حتی اسامی نفراتی هم که با من صحبت کردند را هم یادم است پس خواهشاً در رابطه با این مزخرفات با من صحبت نکن .

عصری شد سیامک خواب بود من به محمود اشاره کردم بیا کنارم  بشین که محمود آمد و گفت اینها فقط میخواهند تو دروغ بگویی که گفتم چه شده برگشت گفت من دو روز پیش با سیامک صحبت میکردیم که وقتی برای باز جویی رفتم حرفهای که به سیامک زده بودم در باز جویی به من گفتند که برایم مشخص شد که سیامک  جاسوس اینها شده است .

همه نفرات اتاق خواب بودند که صدای درب آمد محمود سریع رفت سرجایش که درب اتاق را باز کردند و مجید عالمیان گفت تیغ آورده ام هر کسی صورتش را زد تیغ را برگرداند.  برای اصلاح صورت به هر نفری یک تیغ دادند و رفتند که یک به یک می‌رفتیم صورتمان را اصلاح میکردیم  تا عصری این کار طول کشید و شب که غذا آوردند مختار جنت زاده گفت که تمام تیغ ها را توی این کیسه بگذارید و به من بدهید که این لا به لا یکی از تیغ ها را ندادیم  و نگه داشتیم برای درآوردن تیغ داخلی که بتوانیم سیگاری که به ما می‌دهند را نصف بکنیم آما نباید سیامک میفهمید چون سریع می‌رفت به مختار یا عالمیان می‌گفت .

شب در حین صحبت بودیم که سرو صدای بلند شد. یکی را داشتند می‌زدند مشخص بود چندین نفر بودند و یک نفر را خوب داشتند با کابل و چوب میزنند که من از لهجه و صدایش  فهمیدم یکی از بچه‌ای ایلام است که داشت به مختار دشنام میداد ولی آنقدر چند نفره او را زدند که در یک نقطه دیگر صدایش در نمی‌آمد.

تمام کسانی که در اتاق ما بودند سکوت کرده بودند و فقط گوش میکردند. یک دفعه مثل این که سکوت در همه اتاقها حاکم بود که یکی از پشت درب محکم به درب کوبیدو گفت:

مزدورها چرا سکوت کردید نوبت شما هم میرسه .

برای لحظاتی همه ترسیده بودیم بخصوص سر حرف یکی از نفرات که فکر بکنم صدای نقی ارانی بود که گفت:

همه رو زیر تانک میزاریم و کار رو با شما مزدوران یک سره میکنیم.

این حرف خیلی وحش ناک بود، یکی از نفرات به اسم فریدون زد زیر گریه، گفتم چه شده چرا گریه می‌کنی؟

برگشت گفت این چه بدبختی است که سر ما می‌آورند اینها خودشون ما رو آوردن اینجا حالا مامزدور شدیم که شروع به دلداری دادن اون کردم و گفتم نه اینها فقط حرف میزنن ناراحت نباش ولی ته دل خودم هم این بود یک علامت سوال در ذهنم بود که واقعا این کا را به سر ما می‌آورند؟

آن روز نفهمیدیم چگونه شب شد و صبح شد از ترس کسی حرفی نمی‌زند.

روز بعد صبح متوجه باز شدن درب کوچک شدم که دیدم کاک عادل با یک لبخند مرموز  داره نفرات را نگاه می‌کنه و صدا زد یکی بیاد صبحانه بگیره !

وقتی من بلند شدم گفت تو اسمت چی؟

گفتم غلامرضا، گفت باشه!

بعد از دادن صبحانه به من گفت تو درخواست داده بودی بازجو را ببینی؟

گفتم نه چون کاری نکردم که بخوام با کسی حرفی بزنم!

عصبانی شد گفت برو بشین مزدور عوضی بعد خدمت تو میرسیم معلومه پوست کلفت هستی خوب تورا آموزش دادن که چی بگی!

گفتم من اینجا آموزش دیدم .

عصبانی شد وگفت غلط کردی برو بشین سرجات من میدانم تو رو چکار بکنم باید زبانتو در بیارم!

هر چند که ته دلم ترس بود ولی گفتم آنقدر هم بیصاحب نیستیم که تو بخوای کاری بکنی!

رفتم سرجایش خودم نشستم و تا عصرمنتظر باز جو بودم و انتظارمثل خوره منو می خورد ولی خبری نشد این خودش از هر کتک کاری آزاردهنده تر بود ومشخص بود که میخواهند ته دل آدمها رو خالی بکنند .

ادامه دارد

پاسخ ترک

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید