کریم غلامی: از اردوگاه اشرف تا اردوگاه پناهندگی (قسمت شانزدهم)

0
110

در این سالن ۱۵۰ نفره که بودیم، همه کف و صوت می زند و ابراز خوشحالی و شادی می کردند. تنها کسی که آنجا دست نزد، من بودم و بدون هیچ واکنشی نشسته بودم و می دیدم که مسئولین در این رابطه چقدر خشمگین هستند و با نگاه هایشان تلاش می کردند که این خشم شان را به من نشان بدهند. طی چند روز بعد از این نشست، مسئولین تلاش کردند که این موضوع را به شکل دوستانه حل بکنند. ولی خوب این موضوع برایشان کارساز نبود و من یک استدلال داشتم و آن این بود که اولا اگر رهبری وجود دارد، دیگر شورای رهبری برای چیست و اگر قرار است که شورای رهبری را انتخاب بکنیم (البته نه انتصاب)

از اردوگاه اشرف تا اردوگاه پناهندگی (قسمت شانزدهم)

کریم غلامی ـ ایران فانوس ـ 01.08.2015   تا سال ۱۳۷۲ که شورای رهبری منتصب مسعود رجوی معرفی شد، سرکوب و تفتیش فکری زیر نام عدم حمل تناقض و یا یگانگی با رهبری عقیدتی، شدت بیشتری به خود گرفته بود. یک اصطلاح جدید در تشکیلات مجاهدین بوجود آمده بود که مسئولین از اعضا سئوال می کردند “حالت چطوره؟” این به این معنی بود که آیا تناقض حمل می کنی و تناقضات خودت را نوشته ای و بطور معمول جواب این بود که “نه حالم زیاد خوب نیست” که آن مسئول مربوطه او را صدا می کرد و باید آن عضو در مقابل آن مسئول تناقضات خود را می گفت، حال این تنافضات از هر نوعی باشد.

آن زمان من در ستاد مخابرات کار می کردم. مسئول مرد ارشد آنجا که به اصطلاح به او می گفتند “برادر مسئول” هدایت بود(عباس میناچی) هر بار که مرا می دید، از من سئوال می کرد “حالت چطور است؟” من هم در جواب او می گفتم، حالم خیلی خوب است. با این که می دانستم منظورش چی است، ولی من سئوالش را به منظور پرسیدن حالم جواب می دادم. هدایت بعضی وقتها مرا صدا می کرد و از من می پرسید که تو می گویی حالت خوب است، ولی من از تو هیچ گزارش عدم حمل تناقض دریافت نکردم، در جواب او می گفتم، تو حال مرا پرسیدی و حال من هم خوب است، نه مریض هستم و نه مشکل فیزیکی دارم و سرحال هستم. این حرف های من، باعث خشم مسئولین می شد و به همین خاطر بارها برای من نشست گذاشتند و در رابطه با انقلاب و این که این تنافض نوشتن ها موجب می شود که من از بند و زنجیرهای گذشته رها بشوم و به رهبری وصل بشوم و مسئولین خوبی مرا می خواهند. من هم در جواب می گفتم، شما در چند عملیات شرکت کرده اید و چند بار زخمی شده اید(مسئولینی که در مخابرات بودند چه مرد و چه زن تا آن موقع حتی در یک عملیات شرکت نکرده بودند و حتی صدای گلوله را هم نشنیده بودند) می گفتند که نه شرکت نکردیم. من می گفتم که من چند بار در عملیات شرکت کرده ام و مجروح هم شده ام و همه این کارها را بخاطر رهبری کرده ام، چطور می توانید بگویید که با یک تکه کاغذ می توان به رهبری وصل شد، ولی با از خود گذشتگی و فداکاری نمی توان به رهبری وصل شد، پس با این تئوری که با سیاه کردن یک ورق کاغذ می توان به رهبری وصل شد، در نتیجه با یک ورق کاغذ هم می توان از رهبری جدا شد. من که از جسم و عمرم برای رهبری پرداخته ام، به رهبری وصل نیستم، ولی با نوشتن یک ورق کاغذ که می تواند دروغ هم باشد، مرا به رهبری وصل می کند. از آنجایی که آنها در مقابل حرفهای منطقی من حرفی نداشتند، عصبانی می شدند و فقط داد و فریاد می کردند و رفته رفته مرا محدود تر و تحت فشار قرار می داند که این کار غیر اخلاقی را بپذیرم.

مرداد ۱۳۷۲ بود، در گرمای خفه کننده اشرف در حال کار بودیم که همه را به سالن غذا خوری صدا کردند. در سالن غذا خوری حدود ۱۰۰ الی ۱۵۰ نفر بودیم. یک نوار ویدئویی پخش کردند که مربوط به ۱۴ مرداد ۱۳۷۲ بود (چند روز قبل) این نوار الان بخاطر ندارم که چه مدتی بطول کشید. ولی یادم است که مدتش زیاد نبود. بعد از صحبت های بی ربط و آسمان و ریسمان بافتن های مسعود و مریم رجوی، موضوع شورای رهبری را مطرح کردند که در آن لیست ۱۲ نفر به عنوان شورای رهبری و ۱۲ تن هم به عنوان کاندید شورای رهبری معرفی شدند. جالب اینجا بود که تماما همه این ۲۴ نفر زن بودند و هیچ اثری از هیچ یک از مردان مسئول سازمان در این لیست نبودند. بعد مریم یکی به یکی این ۲۴ نفر را صدا کرد که نفر اول فهیمه اروانی بود. بعد نوبت به صحبت حضار رسید که تلاش می کردند وانمود کنند از این انتخاب راضی هستند و این که همگی تماما زن هستند، بسیار خوب است. چون اگر حتی یک مرد وارد لیست شورای رهبری می شد، انقلاب آنها سوراخ می شد و حرفهای بی ربط و بی سر و ته.

در این سالن ۱۵۰ نفره که بودیم، همه کف و صوت می زند و ابراز خوشحالی و شادی می کردند. تنها کسی که آنجا دست نزد، من بودم و بدون هیچ واکنشی نشسته بودم و می دیدم که مسئولین در این رابطه چقدر خشمگین هستند و با نگاه هایشان تلاش می کردند که این خشم شان را به من نشان بدهند. طی چند روز بعد از این نشست، مسئولین تلاش کردند که این موضوع را به شکل دوستانه حل بکنند. ولی خوب این موضوع برایشان کارساز نبود و من یک استدلال داشتم و آن این بود که اولا اگر رهبری وجود دارد، دیگر شورای رهبری برای چیست و اگر قرار است که شورای رهبری را انتخاب بکنیم (البته نه انتصاب) باید رهبری عقیدتی را حذف کرد. دو سیستم رهبری کننده نمی تواند با هم جور بشود. پس در نتیجه نام شورای رهبری غیر واقعی است. شما می توانید نام آن را شورای زنان و یا هر چیز دیگری بگذارید و آن یک شورای بی محتوا بیشتر نیست و مشکل دوم این که آنها تماما زن هستند و زنانی که عمدتا ما نام آنها را حتی یکبار هم نشنیده ایم، چطور مردانی که طی سالیان گذشته فرمانده هان و مسئولین این سازمان بودند و سازمان را تا به الان هدایت کرده اند، اثری از آنها نیست و موضوع سوم، شما می گویید انتخاب شورای رهبری، من یادم نمی آید که در سازمان این انتخابات صورت گرفته باشد. در این نوار هم نشان می دهد که این ۲۴ نفر توسط مسعود رجوی منصوب شده اند و هیچ کس کوچکترین تاثیری در انتخاب این نفرات نداشته، مگر شما نمی گویید انتخاب شورای رهبری، بهتر نیست از کلمه انتصاب استفاده کنید و چون این انتصاب است، چرا دیگر دنبال آن هستید که نظر مرا جلب بکنید و من این را تایید بکنم و قبول بکنم. اگر نظر من مهم بود، از من هم خواسته می شد که در انتخاب این نفرات شرکت بکنم و از آنجایی که من هیچ تاثیری در این روند ندارم، پس نظر الان من هم مهم نیست و من انتصاب ۲۴ زن تحت نام شورای رهبری تا قبول ندارم.

البته گذشت زمان و بخصوص امروز نشان داده که این زنان فقط بازیچه و حرمسرای مسعود رجوی بودند و نه چیز دیگر. آنها هرگز در روند حرکت سازمان نفش تاثیر گذاری نداشتند. آنها فقط کسانی بودند که بدون چون و چرا، خط مسعود رجوی را پیش می بردند. ولی اگر یکی از مردان با سابقه و مسئول سازمان در این لیست بود، با برخی از کارهای مسعود رجوی مخالفت می کرد. بعدها در یکی از نشستها، مسعود رجوی به این موضوع اعراف کرد که در تجربه کار با مردان نمی تواند صد در صد خط خود را پیش ببرد. زیرا آنها بعضا با خط کار او مخالفت می کردند.

بعد از مدت کوتاهی به همه گفتند که برای چند روز می خواهند آنها را به مسافرت ببرند و افراد برای چند روز با خود وسایل شخصی ببرند. شیشه های اتوبوس ها را کاملا بسته بودند که کسی نتواند بیرون را ببیند. این برای اولین بار بود که نشست های بزرگ در خارج از اشرف برگذار می شد. مجاهدین یک قرارگاه (بهتر بگویم یک شکنجه گاه و اسارتگاه) جدید ساخته بودند به نام باقرزاده که در حومه بغداد، قرار داشت. همه اعضای مجاهدین در این قرارگاه، تجمع کردند و چند روزی حدود یک هفته در این قرارگاه باقی ماندیم. روز دوم نشست با حضور مسعود رجوی و مریم رجوی، برگذار شد. بعد از حرف های بی سر و ته مسعود رجوی در بقول خودش تفسیر قرآن، نمایش انتخاب (انتصاب) این ۲۴ زن برگذار شد و سالن پر بود از صدای صوت و کف زدن و شعار دادن. ابتدا من همچنان دست نمی زدم و نشسته بودم. هدایت(عباس میناچی) از من خواهش کرد بخاطر حفظ شکل هم شده دست بزنم تا بعدا در این رابطه با هم صحبت بکنیم. بعد از نمایش، روی سن آمدند. این ۲۴ زن و صحبت ها و حرف های بی سر و ته، نوبت نمایش انتخابات صورت گرفت. جالب اینجا است که همه این ۲۴ زن چندین روز قبل انتصاب شده بودند و در این نشست هم مجددا منتصب شدند. حال این انتخابات واقعا کار مسخره ای بود. مسعود رجوی گفت، کسانی که با انتخاب (انتصاب) این ۲۴ زن به عنوان شورای رهبری موافق هستند، دست شان را به علامت رضایت بالا ببرند. بنظر می رسید که همه دست هایشان بالا است (البته طی سالهای بعد متوجه شدم که تعدادی دست خود را بالا نبرده بودند) و بعد دوباره مسعود رجوی گفت، کسانی که با انتخاب این ۲۴ زن مخالف هستند، دست خود را بالا ببرند. من دست خودم را به علامت مخالفت بالا بردم. البته هیچ وقت در دوربین نشان داده نشد و بعد مسعود رجوی گفت که این ۲۴ زن به اتفاق آرا به عنوان شورای رهبری انتخاب (انتصاب) می شوند. در ادامه نشست هم شیرینی خوردن و جشن گرفتن و …. .

بعد از گذشت سالیان، من فهمیدم که من تنها کسی نبودم که با شورای رهبری مخالفت کرده باشم، تعداد دیگری هم بودند که سازمان تصویر این افراد را در پخش آن سانسور کرده بودند. به عنوان مثال در آن نوار ویدئویی که برای ما پخش کردند، نشان می داد که همه موافق هستند. ولی یک تصویر در این فیلم سانسور شده بود و آن یک زمان طولانی بود که یکی از مسئولین بخش صدای مجاهد و سیمایی آزادی (که نامش را فراموش کرده ام) با یکی از این زنان که هم بخش او بود، مخالفت کرد و استدلال او این بود که این زن صلاحیت اداره یک بخش کوچک در رادیوی صدای مجاهد را ندارد، ولی حالا چطور او صلاحیت رهبری کردن را پیدا کرده است. در نوار ویدیوئی که بعدها دیدم همه تلاش می کردند که رضایت او را به دست بیاورند و بعضا این کار با توهین و تهدید کردن به همراه بود. ولی او تا آخر سر موضع خود ایستاد. زیرا هیچ کدام از استدلال ها قانع کننده نبودند و استدلال آن بود که او با شاخص عدم حمل تناقض با رهبری، یگانه شده است(البته بعد ها فهمیدیم که یگانگی با رهبری عقیدتی چیزی جز حرمسرایی برای مسعود رجوی نیست).

طی چند روزی که ما در قرارگاه یا همان شکنجه گاه باقرزاده بودیم، نشست های کوچک زیادی برگزار می شد که در حد همان یکانها بود. مسئولین خیلی تلاش کردند که من از خودم گزارش بنویسم. یعنی عدم حمل تناقض بکنم و شورای رهبری را بپذیرم و بگویم که نقطه گیر من کجا است که شورای رهبری را نپذیرفته ام. فشارها آنقدر زیاد بود و نشست های متعدد و طولانی که مرا متفاعد بکنند که من این موضوع ننگین را بپذیرم، برای اولین بار طی این نشست ها بود که من دچار سردردهای میگرنی شدم و طی چند هفته بعد دچار زخم معده و خون ریزی معده شدم.

ادامه دارد

لینک به منبع : ایران فانوس

لینک به قسمت قبلی 

پاسخ ترک

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید