درد های من ـ خاطرات علی هاجری ـ قسمت اول

0
587

سه سال و دو ماه انتظار کشیدم که روزی به وطن برگردم ولی یک تصمیم گیری غلط تمام معادلات را بهم زد و باز سرنوشت من تغییر کرد اینبار رفتن به قهقرا بود فکر نکردن به مسائل سیاسی همین موارد را در بر دارد آتش بس شده بود راه ماشین جنگی بسته شده بود و همه چیز 180 درجه چرخیده بود تازه حتی اگر آتش بس هم نشده بود باز فرقی نمیکرد چون در عملیات موسوم به فروغ جاویدان این فرقه کاری از پیش نبرده بود ولی افسوس به راه برگشت ناپذیری پا گذاشته بودم همه توصیه های دوستانم را نادیده گرفتم و رفتم به اصطلاح ارتش آزادیبخش.  بعد از چند روز اقامت در اشرف از دوستی سئوال کردم اینکه گروهان ماست پس لشکر کجاست با تمسخر گفت بابا به همین دویست نفر میگویند لشکر باور نکردم ولی در کمال تعجب دیدم درسته . واقعا خنده دار بود که صد یا دویست نفر معادل یک لشکر زرهی یا پیاده باشد یادم میاد که مسعود رجوی ساعتها بحث میکرد که حرفش درسته و میخواست هه را قانع کند مثل همیشه تعدادی بودند که حاضر در پشت میکروفون بودند و در تائید بحث صحبت میکردند ولی این چیزی بود که با واقعیت فرسنگها فاصله داشت ۰ سال۷۰ باز یک چیز دیگری را علم کردند انقلاب هیچ کس دلش نمیخواست که وارد این موضوع شود نه افرادی که متاهل بودند و  نه آنانی که مجرد بودند. 

درد های من ـ خاطرات علی هاجری ـ قسمت اول 

علی هاجری ـ تیرانا ، سایت نجات یافتگان از مجاهدین خلق در آلبانی ـ ایران آزادی

لینک به منبع

ali-hajari-nejatyaftegan dar albani -khaterat-260-410

در مهرماه سال ۱۳۵۹ نزدیک به ساعت ۱۰ صبح غرش توپها بصدا درآمد و تمام شهر در زیر دود پلایشگاه آبادان محو شد جنگنده بمب افکنها لحظه ای مجال نمیدادند مردم شروع به ترک شهر کردند من و دیگر جوانان رفتیم و برای دفاع از وطن سلاح بدست گرفتیم و در کنار اروند رود موضع اتخاذ کردیم ۰ فکر میکردیم مثل سال ۱۳۴۷ جنگ سریع تمام میشود ولی اینطور نشد و حمله زمینی نیروهای عراقی شروع شد و آبادان به محاصره درآمد ۰
در این بین نیروهایی از فرقه مجاهدین در جبهه بود ولی یکروز دیدم که همه را دستگیر کرده اند و دارند میبرند گویا وارد خیانت به میهن شده اند ولی این برایم قابل فهم و هضم کردن نبود تا سال ۱۳۶۵ که در عراق مستقر شدند و دیدم همه آن حرفها درست از آب در آمد ۰
تا سال ۱۳۶۲ آبادان بودم و بعد از شهید شدن دوست دوران کودکی در شهریور همان سال آبادان را برای همیشه ترک کردم و به شهر دیگری رفتم تا دی ماه ۱۳۶۳ بکار مشغول بودم و پس از آن به خدمت سربازی رفتم و تا اواخر سال ۶۴ در پادگانهای مختلفی خدمت کردم و سپس به جبهه جنگ منتقل شدم و به جبهه شمال غرب رفتم نزدیک به دوماه نگذشته بود که یک نفر خیانت کرد و تمام اطلاعات جبهه ما را به عراقیها داد و در تاریخ ۱۳۶۵/۲/۳ عملیات گسترده علیه ما صورت گرفت و من در همان روز اسیر نیروهای عراقی شدم و زندگی من یکبار دیگر به شکل دیگری رقم خورد۰
در روزهای اول اسارت هر روز انگار که یکسال بر من میگذشت ولی بمرور به آن عادت کردم تا اینکه سر کله مجاهدین در عراق پیدا شد ۰ دلمان خوش بود که هر هفته ایی یک فیلم ایرانی از بخش فارسی تلویزیون عراق میبینیم ولی انگار قرار بود که این هم از ما گرفته شود۰ بله همان زمانبندی را اختصاص دادند به تبلیغات مجاهدین و از پس از فیلم خبری نشد و همه ناسزا میگفتند.
سه سال و دو ماه انتظار کشیدم که روزی به وطن برگردم ولی یک تصمیم گیری غلط تمام معادلات را بهم زد و باز سرنوشت من تغییر کرد اینبار رفتن به قهقرا بود فکر نکردن به مسائل سیاسی همین موارد را در بر دارد آتش بس شده بود راه ماشین جنگی بسته شده بود و همه چیز 180 درجه چرخیده بود تازه حتی اگر آتش بس هم نشده بود باز فرقی نمیکرد چون در عملیات موسوم به فروغ جاویدان این فرقه کاری از پیش نبرده بود ولی افسوس به راه برگشت ناپذیری پا گذاشته بودم همه توصیه های دوستانم را نادیده گرفتم و رفتم به اصطلاح ارتش آزادیبخش.  بعد از چند روز اقامت در اشرف از دوستی سئوال کردم اینکه گروهان ماست پس لشکر کجاست با تمسخر گفت بابا به همین دویست نفر میگویند لشکر باور نکردم ولی در کمال تعجب دیدم درسته .

واقعا خنده دار بود که صد یا دویست نفر معادل یک لشکر زرهی یا پیاده باشد یادم میاد که مسعود رجوی ساعتها بحث میکرد که حرفش درسته و میخواست هه را قانع کند مثل همیشه تعدادی بودند که حاضر در پشت میکروفون بودند و در تائید بحث صحبت میکردند ولی این چیزی بود که با واقعیت فرسنگها فاصله داشت ۰
سال۷۰ باز یک چیز دیگری را علم کردند انقلاب هیچ کس دلش نمیخواست که وارد این موضوع شود نه افرادی که متاهل بودند و  نه آنانی که مجرد بودند.  عجب روزهای سخت و طاقت فرسایی بود حال آدم از بحث هایی که میشد بهم میخورد بند پشت بند بعد هم باید اثبات کنی که واقعی است در صورتیکه هیچ مسئله ایی که حل نمیکرد مستمر ذهن من و دیگران را مشغول میکرد خیلیها در همان ابتدا رفتند ای کاش من هم میرفتم عمرم را بیهوده صرف اینکار نمیکردم عمر که رفت و ما بدهکار دیگران شدیم این هم چیز جدیدی است.
رسیدیم با سال ۷۲ جنگ و خونریزی شروع شد ، سال ۱۳۷۲ منجی صلح و کسی که ادعا میکرد طرح صلح داده عملیاتهای مرزی را شروع کرد و تعدادی را بکشتن داد سود که نداشت دود اینکار به چشمان بیچارهها رفت و تعدادی جان خودشان را از دست دادند رجوی این ناجی صلح دنبال جرقه و جنگ بود این داستانهای تکراری مستمر ادامه داشت و هر بار با تعدادی کشته.
رجوی میگفت من به سید الرئیس گفتم طریق الوحید هو ایران ولمجاهدین یعنی که برو پای جنگ هشت سال کم بود خون و خونریزی کم بود دنبال جرقه و جنگ بود فکر میکرد که با جنگ به اهدافش میرسد.  رفتیم تا سال ۱۳۸۰ سال کینه کشی رجوی از نیروهای خود ، نشستهای طعمه،  وای که چه روزها و ماههای سیاهی بود میخواست همه را له کند که کسی نطق نکشد و به همین دلیل عده ایی را سوژه این عمل خود کرد.

ادامه دارد

/////////////////////

غلامعلی میرزایی: پرده ای از جامعه بی طبقه توحیدی رجوی

فرزند من که بعد از سی وهفت سال برای دیدن من بیاید مزدور است اما فرزند رجوی واحمد واقف ودیگران بایستی با اسامی مستعار که توسط این فرقه برای آنها […]

Albania-malek beyt mashal-nejatyaftegan dar albani- 3- 260-410

خاطرات مالک بیت مشعل : واقعا ” مغز شویی ” در سازمان مجاهدین خلق چیست؟ قسمت سوم

واقیعت این است که من وقتی در داخل سازمان می شنیدم که می گویند در سازمان مجاهدین افراد ” مغزشویی ” می شوند ، خنده ام می گرفت و از خودم می […]

Albania-gholamali Mirzayi-Khaterat -1-260-410

خاطرات غلامعلی میرزایی: برای آنانی که هنوز سازمان مجاهدین خلق را نمی شناسند ـ قسمت اول

در یک مرخصی چند ساعته برای آماده کردن الزامات مانور به شهر آمدیم وهر کس رفت شهر خودش .من بعد از 23 روز برگشتم . رکن دو ارتش در واقع […]

Albania-Hassan Heyrani3-shakhsiyate Rajavi 260-410

حسن حیرانی: هیچ آرایشی شخصیت زشت رجوی را نمی پوشاند

آیا به کشتن دادن افراد دراشرف که خود ما زمانی آلت دست شما بودیم وبه دستور تشکیلاتی عراقی ها را تحریک می‌کردیم که شلیک کنند و بالطبع نفرات کشته شوند […]

Albania-khaterat Azim-mishmast-gheamat aval-260-410

محمد عظیم میش مست: ” خاطرات من ” قسمت اول ـ مهرماه 1359 بعد از تجاوز ارتش صدام حسین به خاک ایران اسیر شدم

همانطور که در اعلام جدایی خودم گفتم با توجه به آنچه که در این سالیان سیاه برمن و امثال من گذشت بر آن شدم که صدای خفته و خسته قربانیان […]

Albania- Ferghe mojahedin-Gholamali mirzayi- Azim mishmast

غلامعلی میرزایی خطاب به مریم رجوی: جرم ما این است که بعد از شنیدن سی سال دروغ دیگر سکوت نکردیم

چرا اطلاع ندادید که خانواده های ما برای دیدن ما به پشت دیوار اشرف آمده بودند؟  خانواده هایی که با درد و رنج  و  هزینه شخصی خود  آمده بودند، چرا از جانب […]

ali-hajari-nejatyaftegan dar albani- 260-410

علی هاجری با سابقه 28 سال عضویت در سازمان مجاهدین رسما جدایی خود را از این فرقه در آلبانی اعلام کرد

بله با فریبکاری نیرو را حفظ میکردند یکی از کارهای چندش آور فرقه قرار دادن اعضای تشکیلات در مقابل خانواده هایشان بود که پشت دیوارهای اشرف و لیبرتی در عراق […]

Albania-Azim-mishmast-nejatyaftegan dar albani 260-410

پاسخ آقای محمد عظیم میش مست یکی از آخرین اعضای جداشده از فرقه مجاهدین در آلبانی به مریم رجوی

ببینید سقوط تمامی ارزشهای اخلاقی و انسانی را در این مدعیان دروغین آزادی و دمکراسی. من خطاب به سردسته این باند جانی و فاسد ، یعنی مسعود رجوی و مریم […]

Hassan-shahbaz - Nejatyaftegan az MKO-dar Albani-260-410

حسن شهباز: از پیوستگی تا جدایی از مجاهدین خلق در آلبانی ـ قسمت دوم

البته این حرف را من از خودم نمیگویم گواه و سند این حرف من همین روانپزشکانى هستند که توسط کمیساریاى عالى پناهندگان سازمان ملل متحد استخدام شده اند و تمام […]

albania-damroudi-Nejatyaftegan az mojahedin-260-410

اعلام جدایی رسمی آقای موسی دامرودی عضو سی ساله مجاهدین خلق در آلبانی ـ ریزش نیرو در فرقه مجاهدین ادامه دارد

رهبری فرقه مجاهدین اینگونه کارهایشان را بزک میکردند که بتوانند قدرت اعمال نفوذ بیشتری بر نفرات داشته باشند. در این شرایط بود که علیرغم اینکه هیچ اشراف و شناختی از زندگی و […]

پاسخ ترک

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید