قربانیان فرقه رجوی (۲۲، ۲۳ و ۲۴) – احمد رضا پور و جعفر کهزاد منش و ناصر محمدی

0
217

قربانیان فرقه رجوی (۲۲، ۲۳ و ۲۴) – احمد رضا پور( و جعفر کهزاد منش و ناصر محمدی)

 ندای حقیقت، هفتم دسامبر ۲۰۱۶:… در همین حین معصومه پوراشراق با لحنی خشن و توهین‌آمیز پاسخ داد مهران برای آن آشغال گریه می‌کند تو هم پیگیر مراسم خاکسپاری این آشغال هستی. برق از چشمانم پرید. اصلا باور نمی‌کردم. او در ادامه گفت: ما آشغال چال نمی‌کنیم. آشغال جایی در اشرف ندارد. دور ریز است و باید دور ریخته شود. وقتی این … 

قربانیان فرقه رجوی ۲۲

” خودکشی احمد رضا پور”

سایت ندای حقیقت – ۱۴ اذر ماه ۱۳۹۵ برابر ۴دسامبر ۲۰۱۶

لینک به منبع

 به نقل از خاطرات  آقای محمدر رزاقی  منبع : سایت نیم نگاه

آقای رزاقی در بخشی از خاطرات خودکشی احمدرضاپور را شرح می  دهند.

نیم نگاه : چه جوری با دیسک کمر و درد و عوارض آن  ، این همه سال کنار آمدید؟ سالهایی که در عراق و پایگاههای مجاهدین بودید؟

آقای محمد رزاقی : شاید باور نکنید ، با آن کمر درد من چرخ کمرشکن باز می کردم که شب تو نشست توهین و تحقیر نشنوم. الان در مورد آن روزها یک سلسله مطالبی می نویسم بنام جنایات پنهان رجوی ، از بلاهایی که سر خودم در تشکیلات مجاهدین آمده است و ادامه هم خواهم داد در مورد خودکشی احمد رضاپور هم به مسائلی اشاره خواهم کرد که هم دیسک کمر داشت و هم زخم معده ، ولی سران مجاهدین نمی گذاشتند او استراحت کند و وی را تا جایی رساندند که خودکشی کرد. با تیر به خودش در هنگام نگهبانی زد. احمد رضا از اعضای سازمان بود. اهل مازندران ،  وی در سال ۷۷ در جلولا از نفرات یگان پدافند بود. (رده ی ام قدیم) ایشان دیسک کمر داشت و عمل شده بود زخم معده هم داشت که باز معده اش به خاطر زخم شدیدی که داشت عمل شد. باور کنید از این همه مشکلات جسمی آنقدر بدنش تحلیل رفته بود که یک پوست و استخوان شده بود. موقع راه رفتن به دلیل درد کمرشدیدی که داشت آنقدر خمیده راه می  رفت که گویی یک پیر مرد ۸۰ یا ۹۰ ساله راه میرود. تابستان سال ۷۷ در قرارگاه علوی در شهر جلولای عراق بودیم. عصر بود از تعمیرگاه خارج شدم به طرف سالن برای صرف چایی رفتم که مشاهده کردم احمدرضا گوشه ای نشسته است و ناراحت به نظر می رسد. احمد رضا با من راحت بود و می دانست اهل گزارش نوشتن در مورد کسی نیستم. نزدیکش شدم احوال پرسی کردم خیلی ناراحت بود و به آرامی گریه می کرد به طوری که کسی متوجه او نشود. با دیدن اشک های احمد رضا خیلی ناراحت شدم پرسیدم چی شده؟ گفت : در آسایشگاه استراحت می کردم من مریضم همه بچه ها این را می دانند. طاهر سلجوقی (که فرمانده شان بود) به آسایشگاه آمد و مرا با زور از تخت پایین کشید و گفت خواهر مژگان دستور داده که باید از آسایشگاه بیرون بیایی! چون تو دردت مشکل جسمی نیست، هر برادری که در آسایشگاه می خوابد مشکل جنسی دارد!! من کلی احمد رضا را دلداریش دادم و گفتم طاهر حرف مزخرفی زده است. همه می دانند تو مشکل جسمی داری.

از سالن خارج شدم تا به پیش مژگان پارسایی رفته و به او بگویم این طاهر ، احمد رضا را از آسایشگاه کشیده بیرون و کار نادرستی کرده است که وسط راه با خود طاهر روبرو شدم به اوگفتم این شیوه برخورد با کسی که مریض و بیمار است خوب نیست همه می دانند احمد رضا مشکل جسمی دارد، این بنده خدا درد کمر دارد و هم زخم معده ، من به تو قول میدهم … این بنده خدا نمی تواند یک قدم با قامت راست راه برود تو به او تهمت میزنی؟

طاهر گفت :  نه ، همه ما برادریم! میدانیم که طبق گفته برادر مسعود و خواهر مریم هر کس در آسایشگاه روی تخت درازکش بیافتد یعنی مشکل جنسی دارد!!

وقتی دیم … دیدم پرت و پلا گفت به طاهر گفتم برو بابا خدا شفات بده. همان شب احمد رضا را نگهبان پدافند گذاشته بودند که بعد از ساعت ۱۲ شب سر پست خودزنی کرد درست از زیر چانه اش زده بود و تمام کرد. در واقع از دست فشارهای رجوی و سران فرقه به خاطر اذیتهایی که می کردند خودکشی کرد. بعد هم مسئولین اشرف گفتند شلیک ناخواسته بود!! نمی دانم چرا این شلیک های ناخواسته در اشرف همه اش به سر بود و زیر چانه ، یکی به پا و یا دست نمی خورد که حداقل نفر زخمی شود!؟

اینها جنایات پنهان رجوی است که ناگفته مانده و فاکتهای دیگری هم وجود دارد که وقتی به یادم می آید هزاران بار نسبت به رجوی و ایدئولوژی رجوی نفرت پیدا می کنم و لعنت می فرستم بر رجوی و دارو دسته اش.

قربانیان فرقه  رجوی -۲۳

جعفر کهزادمنش

 سایت ندای حقیقت – ۱۵آذرماه ۱۳۹۵ برابر با ۵/دسامبر/۲۰۱۶

لینک به منبع

بیست و سومین قربانی شناسایی شده آقای جعفرکهزادمنش یک نوجوان کرد است که  در دو خاطره از اعضای سابق سازمان شرح کشته شدن وی بازگو شده است

 به قلم   آقای غفور فتاحیان:

آخرین روزهای شهریور ماه سال ۷۱بود که درحال گذراندن آموزشهای پایه در محلی در داخل قلعه اشرف معروف به اسکان بودیم که به آن مجموعه B می گفتند.دراین قسمت تعدادی هم بودند که تازه از ایران آمده بودند و جعفر هم یکی از این بچه ها بود.او  نوجوانی بود پر شور و قاطع.

در آنجا هر روز توسط مسئولین سازمان برای ما نشست می گذاشتند و اکثر اوقات هرروز درنشست بودیم. در یکی از همین نشست ها که توسط فرشته یگانه برگزار شده بود، موضوع آمدن سازمان به عراق بود که در این هنگام جعفر بلند شد و با همان لهجه شیرین کردی با قاطعیت تمام گفت:« که به نظر من آمدن سازمان به عراق اشتباه بود و بایستی سازمان از مردم ایران عذرخواهی کند به خاطر آمدنش به عراق ».

فرشته یگانه که پوزش به خاک مالیده شده بود و انتظار چنین جوابی را نداشت به جای پاسخ دادن، با وقاحت و هرزگی تمام گفت:«که شما ها تازه از ایران آمدید و به همراه خود زنگارها و ناخالصی های زیادی را دارید و این مانع درک و فهم شما می شود» .

خلاصه بعد از چند ماه به قرارگاه کوت که در نزدیکی شهر کوت است رفتیم که یک روز خبر آوردند که جعفر به همراه  علی شیراز (مهدی قربان زاده) و (جلال منتظمی )معروف به کاک جعفر و حمید ارباب برای انجام ماموریت به مرز رفتند و در آنجا توسط شلیک ناخواسته به قتل رسیده است.(نفرات نامبرده همه گی از مسئولین سازمان و بعضا در قسمت اطلاعات  سازمان کار می کردند)

سپس یک مراسم کوچکی برای او گرفتند و یک سال بعد  از این موضوع را  اعلام کردند که جعفر نفوذی وزارت اطلاعات ایران بود و به همین دلیل می خواستند که محل قبر او که در گورستان اشرف بود را تغییر بدهند.

ولی به هر حال رجوی جنایت کار و دارودسته اش حتی تحمل یک انتقاد و یا حرف ساده را نداشتند و فقط و فقط تنها چیزی که در این جهنم رایج بود تعریف وتمجید همانند دلقک از مسعود رجوی ومریم قجر بود وهرچیزی خارج از این را بلا فاصله با انگ مزدور و طعمه، سرکوب می کردند.

چیزی که فقط وفقط به شخص رجوی می آید از زندان شاه بگیر تا مزدوری برای صدام .دور نیست روزی که رجوی تقاص این همه جنایتهای خود را پس بدهد.

به امید آن روز – غفور فتاحیان

سند دوم

به قلم آقای اسماعیل هوشیار

در پاییز ۱۳۷۳ اعلام شد هر کس که خواهان رفتن به عملیات در داخل خاک ایران است، فرمی را باید پر کند و در آن چند نکته را مشخص نماید: روش عملیات،….. هدف عملیات….. و همراهان عملیات……

 دو هفته پس از پر شدن این فرم، فریده نباتی در نشستی برای اعضای قدیمی توضیحاتی داد: “ما برای حل مشکل امنیتی و نفوذیها به این نتیجه رسیده ایم که همه کسانی که پس از فروغ جاویدان به سازمان پیوسته اند قاعدتاٌ باید نفوذی باشند!”

    از دیگر بحثهای آن نشست، موضوع جعفر کهزاد منش بود. جعفر در عملیاتی کشته میشود و سپس به عنوان شهید در قطعه مروارید قرارگاه اشرف به خاک سپرده شد. ظاهر داستان این بود که جعفر بر اثر اشتباه و آتش خودی کشته شده است و رضا وادیان عضو همان واحد، خودش را در این باره مقصر دانست. اما رضا که دچار عذاب وجدان شد از مسئول خودش عبارت جالبی شنید: “زیاد خودت را ناراحت نکن. ما متوجه شدیم که جعفر هم نفوذی رژیم بوده است. پس چه بهتر که کشته شد و اگر هم سازمان او را شهید اعلام کرد به دلایل خاص بوده است.”

 چنین سخنی، جرقه ای را در ذهن رضا روشن میکند و پس از چند بار مرور صحنه کشته شدن جعفر در ذهنش، تازه یادش میآید که آن شب جعفر اصلاٌ در مسیر شلیک سلاح او نبوده است!!. از بار عذاب وجدان رضا کاسته میشود و به رضا هم تاکید میکنند که در باره این موضوع جایی سخن نگو. مدتی پس از آن نشست، همه کسانی که از نظر مجاهدین حلقه ضعیف به حساب میآمدند از جمع جدا و ناپدید گشتند. پروژه رفع ابهام آغاز شده بود….

قربانیان فرقه رجوی ۲۴

خودکشی ناصر محمدی

سایت ندای حقیقت – ۱۶ آذرماه ۱۳۹۵ برابر با ۶ دسامبر۲۰۱۶

لینک به منبع

به نقل از امیر صیاحی  یکی از جداشدگان فرقه رجوی

محل واقعه، لشکر سی و هفت محور شش بود. پس از شام صدای شلیک گلوله از پارکینگ زرهی شنیده شد. لحظاتی بعد محل قرق شد و اجازه داده نشد بچه‌ها به محل نزدیک شوند.

صبح فردا روشن شد ناصر محمدی با شلیک گلوله به سر خود خودکشی کرده است. وی به نظر می‌رسید از خویشان نزدیک مهران گرزن از زندانیان دهه ۶۰ بود

عصر فردای آن روز وقتی وارد آسایشگاه شدم مهران را در حال گریه دیدم. به گونه‌ای گریه می‌کرد کسی متوجه نشود. دلیل خودکشی را نمی دانم. فقط یادم هست به هنگام امضای تعهدها وقتی نوبت به ناصر رسید مسعود رجوی خطاب به او گفت جوان است و جویای نام. درست میگم ناصر؟ و او تنها با نگاه به مسعود رجوی لبخند زد

در این رابطه معصومه پوراشراق (وی سال ۱۳۸۱ در بمباران آمریکایی ها کشته شد) مرا صدا زد و گفت درست است که مهران در آسایشگاه گریه می‌کرد؟ در پاسخ گفتم بله خواهر و ادامه داد تو چه کردی؟ پاسخ دادم من هم به نوبه‌ی خودم ناراحت هستم که ناصر در جمع ما نیست و اضافه کردم مراسم خاکسپاری وی کی برگزار می‌شود؟‌

در همین حین معصومه پوراشراق با لحنی خشن و توهین‌آمیز پاسخ داد مهران برای آن آشغال گریه می‌کند تو هم پیگیر مراسم خاکسپاری این آشغال هستی. برق از چشمانم پرید. اصلا باور نمی‌کردم.

او در ادامه گفت: ما آشغال چال نمی‌کنیم. آشغال جایی در اشرف ندارد. دور ریز است و باید دور ریخته شود. وقتی این صحبت‌ها را شنیدم آچمز شدم و ترجیح دادم سکوت اختیار کنم. باور آن در آن مقطع برایم غیر ممکن بود.

به آقای محمد خدابنده‌لویی بایستی گفت تو که پیگیر محل دفن عزیز خود هستی‌ آیا خانواده ناصر محمدی و پدر و مادر او حق نداشتند و ندارند که بدانند فرزند آن‌ها در کجا دفن شده است؟ البته این همان سازمان و رهبری عقیدتی است که دائم از «خاوران» و «خاوران»‌ها می‌گوید.

توضیح:

۱٫   ناصر محمدی نام تشکیلاتی  فرد مورد نظر است و دوستانش با این نام او را می شناختند. اسم دقیق وی مشخص نیست.

۲٫   (در تشکیلات سازمان  هر کس که خود کشی می کرد طبق فرمان رجوی او را در قبرستان  درون کمپ دفن نمی کردند و جسد وی را  به قبرستان های عمومی عراق  می بردند. در آن زمان فرقه آزادی عمل بیشتری داشت تا اینکه بعد از سقوط صدام که دیگر اجازه اینکار را نداشتند  افرادی که به هر ترتیبی سربه نیست می کردند و یا  خودکشی می کردند به اسم  سکته و سایر بیماری  ها بی سر وصدا در همان قبرستان موجود در اشرف دفن می کردند.)

۳٫

روایتی دیگر از خودکشی مشکوک ناصر محمدی

 “در مورد مرگ ناصر محمدی در قبیله اشرف”

دوسه روز پیش مقاله ای از دوست عزیزم و هم عشیره ای سابقم در قبیله رجوی در سایت پژواک خواندم که در متن مقاله از مرگ ناصر محمدی یادی کرده بود با تشکر از یاد این یادآوری امیر که به یک باره مرا به خاطرات دور برد و باعث شد یاد ناصر را پس از سالها زنده کنم و افسوس بخورم که چه نازنینی را رجوی پرپر کرد .

می خواهم در اینجا و در هرمرجع قانونی در هر مکانی باشد شهادت بدم که مسئولیت مرگ ناصر مشخصا به گردن مریم و مسعود رجوی است .

ناصر نوجوانی با نشاط و بزله گو بود از بودن در کنارش و هم صحبتی با او خسته نمی شدم بخصوص در ایام زندگی سنگری {این اصطلاح در شرایط حمله آمریکا و متحدین در سال ۱۹۹۰بکار برده میشد}

که به دلیل بمباران کشور عراق ما ساکنان قبیله رجوی به مناطق نیمه کوهستانی پناه برده بودیم و شرایط سختی بود بخصوص محل خواب و کمبود غذا و به لحاظ روحی هم خسته که در عراق  و ان قبیله چه میکنیم ؟؟ سرنوشت مان چه می شود؟؟ و انبوهی سوال ونگرانی که هیچ کس هم جواب گو نبود

یادم هست که با ناصر در یک محل بودیم و عموما زیر یک چادر بزرگ برای گرفتن سهمیه اندکی غذا همدیگر را می دیدیم من شیفته روحیه بزله گوی او شدم و این نشاطی که در شرایط سخت دارد .

با او ارتباط برقرار کردم پس از دوسه بار هم صحبتی با او فرمانده ام مرا صدا کرد و گفت با ناصر زیاد گرم نگیر او بریده است . اولین سوالی که برایم پیش آمد و از خودم کردم شاخص بریده گی چیست؟؟ مگر نه این بود که فرد بریده پر خاشگر و بی حوصله و ساکت و گوشه گیر می شود ؟و……

آیا در رفتار ناصر و کردارو گفتارش آثاری از بریدگی هست؟؟ قطعا جوابم خیر بود و هیچ گونه علائمی از بریدگی وجود نداشت لذا به حرف فرمانده ام گوش نکردم و با تماس و گفتگو با ناصر در هر فرصتی استفاده می کردم و با جملات شیرین و خلاصه اش در مورد موضوعات مختلف که از دهانش بیرون می امد سر شار از روحیه زندگی و امید واری در آن شرایط طاقت فرسا می شدم .

بعد از آتش بس بین طرفین درگیری در عراق به محل سابق اردو ثابت عشیره برگشتیم بلافاصله نشست های از پیش طراحی شده رئیس قبلیه شروع شد که شرایط عوض شده و باید همه انقلاب بکنند {طلاق اجباری زن و شوهر } در نشست های مخصوص ” طلاق “متناسب با سابقه ورود به درون قبیله من با ناصر با هم بودیم .

یک روز دیدم ناصر خیلی پکر هست پرسیدم ناصر چی شده؟ گفت : دارم به مزخرف های خواهر هاجر فکر می کنم {مسئول اداره نشست اجباری طلاق } که مگر می شود تا ابد  زندگی زن و شوهری را فراموش کرد این یعنی متوقف شدن زندگی مگر ما برای ایجاد زندگی بهتر برای خودمان و مردمان به اینجا نیامده ایم ؟ مگر یاسر عرفات برای اینکه نیروی مبارزه و سنگ انداز در خیابانها علیه اسرائیل داشته باشد وتضاد کمبود نیروی انسانی( را حل کند) در مسیر مبارزه با اشغاگر با فرمان دادن به همه فلسطینیان دال بر اینکه همه زود ازدواج کنند و نسل جدید تولید کنند تا با افزایش  نیروی انسانی و حتی با دست خالی اشغاگر را از سرزمینشان بیرون کنند {و دیدیم که این دور اندیشی عرفات در سالهای بعد نتیجه داد و بخشی از خاک فلسطین را پس گرفتن} ؟؟؟؟

حالا چی شده ما با دست خودمان داریم به سمت نابودی می رویم و عنصر زندگی را درما می کشن؟؟ !!

با شناختی که از رک گویی ناصر داشتم و صراحت همراه با طنز می دانستم این نقطه نظراتش به مزاج رئیس قبیله خوش نمی آید و ناصر موی دماغش هست و نمی گذارد دیگران را کله پزی کند و به ترتیبی می خواهد از دست این تیپب افراد خلاص شود .

ما بقی داستان را دوست گرامی آقای امیر صیاحی گفتن اتفاق در لشگر سی و هفت و محور هفت بعد از شام صدای شلیک تیر امد که در عرض چند ثانیه خودمان را به محل نگهبانی ناصر و فرد دیگری رسانیدم {محل پارکینگ زرهی } اما با تعجب دیدم محل توسط لایه های بالاتر و باسابقه تر که مورد اعتماد سر کرده عشیره بودن قروق شده و اجازه ندادن ببینیم چگونه این اتفاق افتاده . چگونه در عرض چند ثانیه پس از حادثه در محل حاضر بودن ؟؟ آیا از قبل طراحی نشده بود ؟؟؟ وانبوهی سوال دیگر که در حوضه تخصصی کارشناسان جنایی است در ناباوری و تعجب ماندم و ماندیم آیا واقعا ناصر خوش مشرب و بزله گو و سرشار از روحیه امید به زندگی خودکشی کرده یا کشته شده ؟؟؟؟

غم انگیز ترین لحظه این بود وقتی شنیدم که برای مرگ ناصر هیچ مراسمی نمی گیریم و ناصر را هم بنا به فتوای رهبر عقیدتی {نایب امام زمان اقا رجوی! } نباید در گورستان قبیله دفن کرد چون نجس است کسی که خودکشی کرده جنازه اش نجس است .

وای از آن سنگ دلی و بی عرضه گی ما که در مقابل آن جنایت سکوت کردیم .

امیدوارم که شرایطی بشود و به اذن اربابان قدرت ” رئیس قبیله از سوراخش بیرون بیاید و در دادگاهی با حضور وکیل و هیت منصفه با شرایط و استاندارد های بین المللی محاکمه بشود و راز این مرگ های مشکوک از پرده برون افتد برای چنین روزی لحظه شماری می کنم و حاضر و آماده شهادت دادن هستم

احمد م خ – اروپا